پاسبان منتظر است

 

پاسبان منتظر است

با اسلحه ای در دست

و دفتری که سرنوشتت را در آن نوشته است

از همسرت خداحافظی کن

و برای آخرین بار او را ببوس

به خودت بگو که زندگی فقط یک شوخی است

فکر می کنم که این طوری راحت تر باشی

مرگ بر طبیعت

مرگ بر طبیعت اگر قانونش این باشد

که غرورت به گدایی لبخند کسی افتد

که هرگز تو را به قدر یک دلسوزی هم نخواسته است

مرگ بر طبیعت اگر قانونش این باشد

که زیر بارش باران و سوز سرما

ادامه نوشته

برج زیبای توخالی

پاشنه های کفش های تو

چقدر بلندند

ابرها به دور پستان هایت طواف می کنند

و تو به دوربینی که از زیر دامنت عکس می گیرد

لبخند می زنی

ای برج زیبای توخالی

تو هنوز در حال چرخشی

چرا که خورشید را

از قلبت بیرون کرده ای...

 

پشت دریاها...؟

می شنیدم سال ها

من صدایی آشنا

پشت دریا ها...شهری است؟

ناگهان برخاستم

قایقی را ساختم

وان در آب انداختم

دور میگشتم از این خاک غریب

ادامه نوشته

روزی نشسته بودم در باغ

روزی نشسته بودم در باغ

در آغوش گلهای یاس و بنفشه و شقایقهای هفت رنگ

شعر می خواندم و لبخند می زدم

تا اینکه مردی از کنار من گذشت

مردی که یاری نداشت

وکسی انتظارش را نمی کشید

اما ظهور کرد

ظهور کرد و آهسته از باغ گذشت

ادامه نوشته

شهر ما مریض شده است...

شهر ما مریض شده است

خیلی هم مریض شده است

روزها از درد به خود می پیچد

و شب ها از درد فریاد می کشد

شهر ما تب دارد

و زیر لحافی از دود فرو رفته است

اما باز هم سردش است

ادامه نوشته

تکرار

زندگی تکرار تکرار است

زندگی تکرار سلول شهوت است

تکرار زائده ای در خوناب

تکرار گریه ی کودکی برای تکه عروسکی

تکرار خوردن و بزرگ شدن

تکرار بوی گند بلوغ

تکرار هوس

با لباسی به نام عشق

و رنگ زننده ی قرمز

تکرار اصطکاک ازدواج

تکرار به دنیا آوردن موجودی تکراری

و باز

ادامه نوشته

آتش زندگی

بیا ابلیس وامانده

تشکر کن از این مهمان ناخوانده

که از این زندگی آتش به جا مانده

خموش ای موج بی کاره

نیم محتاج آن دستان بیچاره

متاب ای ماه بدکاره

که هر شب رخ نمایی و شوی پاره

نوز ای باد آواره

برو ای شیخ فرزانه

همه در خواب و یا در راه بی راهه

ادامه نوشته

عشق سنگ

این سنگ سخت و عریان

آخر کسی چه داند

شاید نهفته باشد

در آن سکوت سردش

هزار و یک ترانه

شاید که گریه کرده

گریه ی عاشقانه

از آن زمان که روزی

جا مانده در کنارش

یک کفش دخترانه

ادامه نوشته

نبرد پوچ

این منم من

شاه شاهان

مرد مردستان منم

هر کسی اسم مرا می داند

کار من جنگ است جنگ

سرنوشت دشمنی با من فقط مرگ است مرگ

گر بکوبم پای

زمین از ترس می لرزد

ور بکوبم شاخ

دشمنم از درد می پیچد

و اینک پیش رویم

یک نبرد خنده آور

ادامه نوشته

کودک

هیس، هاش

آرام باش

کودکی در اتاق من خفته است

لباس سفید به تن دارد

و زیر این لحاف آبی

چه زیبا، چه معصوم

چه آرام او خفته است

جنسیتش را ندیده ام

او یک انسان است

و همین برای من کافی است

ادامه نوشته

مرگ شادمانه

به شهر شب آلود من وانگهی سر زدی

آسمان تیره ام چه ساده پر ستاره شد

خروشیدی و آمدی تو چون رعد آسمان

اجاق تیره ام وانگهی پر از شراره شد

وزیدی تو نرم و مهربان چو باد

درخت پیر و خسته ام جاودانه شد

آمدی چو باران، چو ابری سپید و مهربان

خاک خالی کویر من پر از جوانه شد

ادامه نوشته

پاییز

بر راستگی لخت و زمخت شاخه ها

می رسد به اوج، شهوت سیاه کلاغ ها

دختر زیبای پاییز ولی بی خبر از جنجال ها

گیسوان بور او آن دم رها در بادها

می کشد این آسمان حشری فریادها

آب خود پاشد به رویش بارها

می کند با پیکرش پیکارها

تا ببیند او غروب سرخ پایان بکارت

تا ببیند مرگ مشکی را به روی دختر زرد نجابت

تا ببیند گیسوان ناز و بورش را خفه در خاک ها

آسمان اینک کشد بر پیکرش بس برف ها

ولی غافل که جا مانده پس پرده

بسی فریادها

بس دردها

بس رازها

گنجشکک اشی مشی

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما نشین

بوم ما دون نداره

نون نداره

صدای بارون نداره

گل و گلدون نداره

حیاط و ایوون نداره

بوم ما هواش داره سرد می شه

هر کی نشسته باشه روش

دلش پر از درد می شه

گنجشکک اشی مشی

نشینی یه وخ رو بوم ما

ادامه نوشته

در مدح گوسپند

خوشا خاطره های خوش کودکی رفیق

خوشا عشق بازی های دزدکی رفیق

خوشا هنگامی که جست می زدی از روی چشمه های جوشان

خوشا هنگامی که خودت را لوس می کردی برای مادرت

کنار رودهای خروشان

خوشا آن روز که مرا گفتی

زندگی زیباست

اما رفیق

ادامه نوشته

بازی شوم

 

چیست در این بازی

که اینچنین مات و مبهوت به آن می نگری؟

خانه ها سیاهند و سفید

و هیچ راه آشتی نمانده است

جرقه های خشونت

که تنها در صفحه سرد و انتزاعی شطرنج معنا می شوند

هر کجا پیداست

ببین که قلب تو چقدر کوچک است

و پر از همهمه

و مغز تو چروک است و خاکستری

و پر از فراموشی

تو از ترس مرگ می کشی

وخنده ای بغض آلود سر می دهی

چراکه مرگ می آید اما نمی آید

می آید اما نمی آید

می آید اما نمی آید

من فردا را دیده ام

و می دانم که فردا سیاه است

اگر امروز دیگرگونه نباشیم

دیگر گونه نباشیم

نباشیم

طرابلس

 

560 سال قبل از میلاد مسیح، درست همان جایی که امروزه رود مانتالیا به دریا می ریزد شهری سرسبز و خوش آب و هوا بود که طرابلس نام داشت. این شهر از لحاظ منابع آنقدر غنی بود که همه چیز برای مردم مهیا بود و کسی را نیاز به کار و زحمت نبود. در ابتدا همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت و مردم در خانه هایی بافته از عشق و سرخوشی روزگار می گزراندند. اما اینکه چرا عشق به تدریج در این شهر رنگ باخت و شهر را یک باره از این رو به آن رو کرد بر کسی معلوم نیست. مردهای آنجا به دروغ و هوسبازی روی آوردند و عشق تنها وسیله ای برای اغفال و همخوابی با دختران شهر شد. دختران ساده دل زود به دروغها دل می بستند و عاشق می شدند. اما مردها که آنها را تنها برای یک شب می خواستند، زنها را چون عروسکهایی دستمالی و سپس دست به دست می کردند. آنها مست می کردند و عربده می زدند و شبها با عروسکهای تزئینی شان همخواب می شدند. آنها را کتک می زدند، چون خدمتکاری به کار می گماشتند و سپس رهایشان می کردند. مادران زخم خورده به دنبال پدر بچه هایشان می گشتند، اما هیچ مردی را پناه نمی یافتند. زنها به تدریج از عشق ناامید شدند، و در هنگام تربیت  فرزندانشان، آنها را نیز از عشق برحذر میداشتند.

ادامه نوشته

لبخند ماه

 

اگه باور ندارین برین از ننه باباهاتون بپرسین. اگه اونا هم ندیده باشن لابد از ننه باباهای خودشون شنیدن . این دیگه قصه ی حسین کرد شبستری نیست که من بخوام از توی جیبم دربیارم . لبخند ماهو دیگه همه میدونن. فکرش رو بکنید، یه روز لخت وخاکستری توی هوای سرد و خشک و پاییزی که هیچ کس انتظار هیچ اتفاق خاصی رو نداره، وقتی همه ی آدما خسته از کار احمقانه و تکراری روزانه برگشتن و دارن تو غم و قصه های خودشون وول میزنن ، یهو یه اتفاقی بیفته که همه ی مردم عالمو شوکه کنه...

 

ادامه نوشته

دهکوره

 پدربزرگ تجزیه می شود. مادربزرگ خسته تر از آنی است که صدایش کنی سرش را بلند کند. پدر فرو رفته توی مبل، با آن عینک ته استکانی که چشمانش را ترسناک کرده  و روزنامه هایی که انگار به او چسبیده اند. پدر به زمین هایش فکر می کند و به یحیی، که توی زندان است. مادر پیچیده لای چادر، قران را گذاشته روی زانوهایش و دائما یک جور صدای ناله در هوا پخش می کند. رسول رفته شهر دمپایی بفروشد. نیره دائما گریه می کند و صدای گریه اش دیگر به یک چیز عادی تبدیل شده که همه به آن عادت کرده اند. مهتاب حامله است و هر روز استفراغ می کند. همه جای خانه ما بوی استفراغ می دهد.

 

ادامه نوشته

چشم عسلی

 پنجم آوریل بود یا ششم، درست یادم نیست. عیال انگشتان ظریفش را میان بازوانم حلقه کرده بود. نگاهش که می کردم خنده ام می گرفت. هیکل ظریفش توی پالتوی پوست گم بود. با چشم های درشت عسلی جوری به ریزش برف ها دقیق شده بود که انگار نه انگار این صحنه هر روز برایمان تکرار می شود. دلش را به چه خوش کرده بود نمی دانم. برای من که همه چیز خسته کننده و یاس آور بود. می دانستم که در آینده هیچ چیز تغییر نخوهد کرد و مسیر زندگی مان همان راهپیمایی دونفره است که هر روز از ساختمان سیاه هنرستان تا کلبه ی اجاره ای مان تکرار می شود. می دانستم که به زودی پیدایم می کنند. نویسنده ها هیچ کجای دنیا نمی توانند خودشان را مخفی کنند. معصومه هیچ چیز در این مورد نمی دانست. این که به زودی زندگی مان به کلی از هم می پاشد. دوباره نگاهش کردم. صورتش از سرما یک جور دوست داشتنی سرخ شده بود. دلم نمی آمد با حرف های تکراری شادابی اش را برهم بزنم. با هم بکارت برف های مسکو را لگد مال می کردیم تا برسیم به آن طرف دریاچه ی یخ زده. تا زانو توی برف بودیم. هیچ یک رمق حرف زدن نداشتیم. کنار دریاچه هیچ بنی بشری به چشم نمی خورد. فقط من و معصومه بودیم که همچنان برف ها را می شکافتیم و پیش می رفتیم. راه رفتنمان توی برف خنده دار بود. مثل دو تا جانباز، شاید هم دو دیوانه...

 

ادامه نوشته

یوسف گم گشته

 شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش    که تا چندی بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

حالا که به گذشته نگاه می کنم، بوی ناجوری می پیچد توی دماغم. تا عمق مری و معده و روده ام را داغ می کند. بعد می رود توی سلولهای خاکستری مغزم تا از آنجا همه چیز را تحت نظر داشته باشد. رعنا  پاهایم را محکم می گیرد. سمیرا هم دستهایم را. دیگر مال این دنیا نیستم. چشمهایم خمارند. سلولهای خاکستری مغزم به جان هم افتاده اند و هی دارند توی سرم وول می خورند. ماشین تکان تکان می خورد و صدای موتور کهنه اش توی گوشم سر می خورد. سمیرا با دست خیس روی صورتم آب می پاشد. ای کاش کسی کاری به کارم نداشت. تنها چیزی که می خواهم یک اتاق است تا بتوانم درِ آن را قفل کنم و به خواب راحتی فرو روم.

 

ادامه نوشته

وقتی که سرباز گریست

 

بچّه که بودم آرزو داشتم یه سرباز باشم، یه سرباز واقعی که اونقدر قویه که از هیشکی نمی ترسه امّا همه ازش می ترسن. دلم می خواست یه طوری راه برم که همه بهم احترام بذارن، که همه به حرفام گوش کنن. وقتی کسی خونه نبود یه لباس شبیه لباس نظامیا تنم می کردم و تو خونه بلند بلند با خودم داد می زدم: "بشین... پاشو...بشین... پاشو" همیشه مثل آدم بزرگا رفتار می کردم. نمی ذاشتم کسی بفهمه من شبا جای خودمو خیس می کنم....

بالاخره روز موعود فرا رسید. با روپوش سرمه ای نشسته بودم پشت صندلی چایی شیرین می خوردم با نون و مربا. آهنگ "همشاگردی سلام" داشت از رادیو پخش می شد. قرار بود مرا بگذارند مدرسه ی مهرگان. مادرم دستم را گرفته بود. بیخودی اضطراب داشتم. با هم وارد یک محوطه ی آسفالته ی بزرگ شدیم. همه روپوش های شبیه من تنشان بود. آقایی که ریش بلند داشت قرار بود ناظممان باشد. گفت که پدر و مادرها بروند. مادر من هنوز نرفته بود. ایستاده بود کنار در و به من نگاه می کرد. از اینکه داشت مرا می پایید احساس خوبی نداشتم. دلم می خواست بگذارد برود. بگذارد تنها باشم. ناظم رفت پای بلند گو تا ما را به صف کند. خیلی بلند داد می زد. "از جلو ... نظام ...خبر...دار..." همان جا یاد گرفتیم که باید طوری توی صف قرار بگیریم که دقیقاً توی یک خط باشیم و هرکس با نفر جلویی اش به اندازه ی یک گوسفند بالغ فاصله داشته باشد. وقتی مرتب شدیم یک نفر رفت که برایمان قرآن بخواند. بعدش دوباره ناظممان رفت پای بلند گو و حدود یک ساعت برایمان صحبت کرد. گفت که باید بچه های خوبی باشیم. خوب درس بخونیم و به پدر و مادر و معلممون احترام بذاریم. گفت اگر اینکارها را بکنیم به بهشت می رویم و در غیر این صورت در آتش جهنم خواهیم سوخت. داشت از عذاب های سخت جهنم برایمان تعریف می کرد. از اینکه پاهایم درد گرفته بود ناراحت نبودم. داشتم سرباز شدن را تجربه می کردم و این حس خوبی بود. سر آخر هم از زیر قرآن ردمان کردند و ما وارد کلاس شدیم...

 

ادامه نوشته

روزی که عاشق ماه شدی

 

و فرشتگان هراسان پرسیدند: خداوندا، نکند که این خلیفه ها که بر روی زمین پراکنده ساخته ای روزی طغیان کنند و مقام خداییت را واژگون سازند؟

خداوند پاسخ فرمود: نگران هیچ چیز نباشید که من پیش از خلقت این خلیفه ها چند قطره از آتش عشق را در خاک وجودشان چکانده ام که تا زنده اند بی اختیار بچرخند و هرگز به خدایی نرسند...

به خاطر می آوری فرزندم، روزی که چه سان عاشق ماه شدی؟ تمامی قله ها را در می نوردیدی و بر فراز کوه ها می نشستی، زل می زدی به غروب آفتاب، دستت را ماتم زده زیر چانه ات می گذاشتی، ساز دهنی می زدی و بی صبرانه انتظار ماه را می کشیدی! وقتی ماه در آسمان پدیدار می شد دستت را به سویش دراز می کردی و ترانه های عاشقانه می خواندی. آه فرزند بیچاره ی من! تو هرگز دستت به ماه نرسید...آن موقع هرگز ازتو نپرسیدم تو از ماه چه می خواستی؟ آیا همین که دستت به آن نمی رسید برای این عشق کافی بود؟ آه فرزند بیچاره ی من! در راه رسیدن به ماه چه دردها که تحمل نکردی و چه سختی ها که نکشیدی! ماه بی التفات از عشق تو آسوده می چرخید و برفرازت دوران می کرد. گاه خودش را پشت ابرها مخفی می کرد و تو می گریستی که نکند ماه با کس دیگری باشد. روزی هم که تو را مأیوس و دلزده می دید تمام رخ و زیبا با آن لباس عروس باشکوهش برفرازت دلربایی می کرد.آه فرزند بیچاره ی من، تو همه اش بازی را به ماه می باختی. با این همه باز هم به پیروزی اندیشه می کردی، آه که تو چقدر احساس حقارت می کردی!

آن قدر در این عشق سوختی و ساختی که آخر از بی توجهی ماه به تنگ آمدی. پنداشتی که ماه عشقت را که تمامی تو بود به سخره گرفته است. آنجا بود که از فراز کوه فریاد زدی: "ماه! تو می پنداری که هستی که این گونه عذابم می دهی؟ من بالاخره تو را تصاحب خواهم کرد و تو روزی ازآن من خواهی شد." آنجا بود که با یک جت آتشین به سراغ ماه رفتی، مغرور و سرفراز رویش گام برداشتی و همه اش را به سخره گرفتی. فریاد زدی: "آی مردم ماه خیلی هم زشت است. پر از حفره های بد بوی آهکی است. هیچ زیبایی در این ماه نیست." آن قدر این را گفتی تا دلت خنک شد و بازگشتی. بازگشتی به زمین همان زادگاه دیرینه ات. ماه همچنان بر فرازت می چرخید اما این بار با نفرت به آن نگاه می کردی. سال ها زجرت داده بود و تو باید انتقام می گرفتی. دوباره فریاد زدی: "ماه زشت است ماه خیلی هم زشت است." و ماه آنقدر با زشتی ها و با آن حفره های آهکی بد بو دور سرت دوران کرد که تو در زشتی ها خفه شدی و مردی. آه فرزند بیچاره ی من تو باز هم بازی را باختی!

و خداوند رو به فرزندان آدم فرمود: پیش از آنکه شما را بیافرینم چیزی را می دانستم که شما هرگز به آن پی نبردید: وقتی که تضاد تنها عامل حرکت باشد هیچ چیز در خط مستقیم سیر نخواهد کرد. اما حسرت گذشته دیگر سودی نخواهد داشت. الان دیگر قیامت است فرزندان من. قیامت!

و آنجا بود که انسان ها پا به دوزخ گذاشتند. ابلیس که گویی همین لحظه را انتظار می کشید بر فراز شعله های جهنم به پرواز درآمد. گویی دوزخیان را برای شورشی عظیم آماده می نمود. طولی نکشید که دوزخیان همه با او همراه شدند و فریادی از قعر جهنم سراسر عرش خدا را پر کرد: "عشق،اثبات ظلم خداست، عشق،اثبات ظلم خداست. عشق،اثبات ظلم خداست..."

و خدا گریه کرد...

عشق، ترس، تنهایی

 

چیزیت نیست، آرام باش. تا بوده همین بوده. سردت است؟ چرا می لرزی؟ این پتو را که می پیچی دورت چقدر زیبا می شوی! برو بنشین آنجا. کنار شومینه برایت جا انداخته ام. ولش کن. چند دقیقه فکر نکن. به هیچ چیز فکر نکن. ببین شعله های سرکش چگونه زبانه می کشند. چشمان سیاهت کنار آتش می درخشند و یخت دارد آرام آرام آب می شود. کار به جایی رسیده که دیگر هیچ چیز نمی توان گفت. باید سکوت کنیم. همه حرف ها را قبلاً زده اند. تو هم نمی دانی کدام طرف بروی؟ اصلاً چه اصراری است برویم؟ نمی شود همین جا کنار هم بنشینیم، به همدیگر زل بزنیم و هیچ چیز نگوییم؟ ببینم اصلاً مگر همین لحظه ها مهم نیستند؟ پس چرا باید خرابشان کنیم؟ با حرفهای تکراری و مسخره که هیچ کدامشان به هیچ کجا نمی رسند. من تو را دارم و این آتش را. پس چرا باید بروم؟

چشم های تو هنوز بی حالتند و من هنوز نفهمیدم به کجا خیره مانده ای. ای کاش می دانستم درونت چه خبر است. انگار عمیقاً در فکر باشی. تو را به خدا این فکرها را بگذار کنار. اصلاً به من و تو چه ربطی دارد که بیرون چه خبر است؟ خوب، بله، می دانم. بیرون هوا سرد است. پرنده ها همه شان رفته اند. درختها خشکند و مرد هیزم شکن در سرما تنهاست. اما وقتی کاری از دستتمان برنمی آید چرا باید فکر کنیم؟ ما توی این سرما آتش پیدا کرده ایم. این برایت مهم نیست؟

 

ادامه نوشته

ارتباط عشق با خدا

 

عشق و خدا چنان ارتباط نزدیکی با هم دارند که در یک کلام می توان گفت خدا عشق است و یا عشق خداست. برای روشن شدن این مفهوم به سیر تکاملی عشق و عوامل ایجاد کننده آن نگاهی می اندازیم و ارتباط آن ها را با خدا نشان می دهیم.

یکی از اساسی ترین و ابتدایی ترین عواملی که به عشق مرتبط است احساس نیاز است. بنابراین معشوق کسی است که به نیازهای عاشق به صورت آنی پاسخ می دهد. والاترین نوع این عشق را در رابطه مادر و کودک می توان مشاهده کرد. در این رابطه عاشق مرزی بین خودش و مطلوب قائل نیست و در واقع عاشق و معشوق به یک وجود واحد تبدیل می شوند. بدیهی است کودک حین رشد به تدریج باید از آغوش مادر تفکیک شود و یاد بگیرد که خودش نیازهای خودش را برآورده نماید. دردناکی این عشق آنجاست که در دنیای واقعی هیچ معشوقی نیست که بتواند تمام نیازهای عاشق را آناً ارضا نماید. بنابراین این نوع از عشق می تواند حسادت های سرسام آوری را در عاشق پدید آورد و آن وقتی است که عاشق در می یابد که معشوق مطلقاً در دسترس خودش نیست و در حال تمکین شخص دیگری است. این حسادت را در نگاه کودکی که مادرش را در حال شیر دادن به شخصی دیگر می یابد و نیز در غیرت ها و تعصب های وسواس گونه مردی که زنش را دائماً کنترل می کند، به وضوح می توان مشاهده کرد. شخص اگر در این نوع عشق باقی بماند برای تسکین خود گاهی به خواب، خیال و یا رؤیا متوسل می شود، چرا که تنها در خیالست که مثلاً وقتی به زنی می گوییم بیا، هماندم ظاهر می شود. این نوع از عشق و حسادت را همه در دوران کودکی به نوعی تجربه می کنند، و می توانیم آن را عشق کودکانه بنامیم.

ادامه نوشته