بر راستگی لخت و زمخت شاخه ها

می رسد به اوج، شهوت سیاه کلاغ ها

دختر زیبای پاییز ولی بی خبر از جنجال ها

گیسوان بور او آن دم رها در بادها

می کشد این آسمان حشری فریادها

آب خود پاشد به رویش بارها

می کند با پیکرش پیکارها

تا ببیند او غروب سرخ پایان بکارت

تا ببیند مرگ مشکی را به روی دختر زرد نجابت

تا ببیند گیسوان ناز و بورش را خفه در خاک ها

آسمان اینک کشد بر پیکرش بس برف ها

ولی غافل که جا مانده پس پرده

بسی فریادها

بس دردها

بس رازها