عقاب گفت: "عمر کوتاه خود را در اوج، به عمر دراز کلاغ درخفّت ترجیح می دهم."
مورچه گفت: "از کوچکی خود بیمی ندارم. مرا بکشید تا تکثیر شوم."
کلاغ گفت: "از اینکه زشت هستم خوشحالم. دوستان زیبای من همگی در قفسند."
خرس گفت: "زورم به سرما نمی رسد. به جای درگیر شدن با آن می روم تا بخوابم."
لاک پشت گفت: "آنهایی که سریع تر از من حرکت می کنند به کجا رسیده اند که من نرسیده ام؟"
طاووس گفت: "می خواهم پرهایم را بچینم تا بتوانم بلندتر پرواز کنم اما حیف که اگر این کار را بکنم همسرم با من نمی آید."
میمون گفت: " مرا باهوش تر از بقیه می دانند، تنها به این خاطر که همه چیز را به سخره می گیرم."
طوطی گفت: " معنی حرفهایم را نمی فهمم. تنها برای خوشایند دیگران حرف می زنم."
خفاش گفت: "وقتی همه جا شب اندود باشد، بدون چشم راحت تر می توانم زندگی کنم."
مار گفت: "روی زمین همه از من می ترسند. تنها آسمان است که مرا غافلگیر می کند."
ماهی گفت: "معنی آب را وقتی فهمیدم که از آن بیرونم کردند. اما دیگر دیر شده بود."
پرستو گفت:"به جای قبولاندن خود به دیگران به جایی کوچ می کنم که مرا دوست داشته باشند."
روباه گفت: "تا موقعی که احمق در این جنگل زیاد باشد، نیازی به چنگالها و دندانهای تیز ندارم."
کفتار گفت: "تا لاشه ها هستند، چرا برای شکار خودم را به زحمت اندازم؟"
شیر گفت: "مرا سلطان جنگل ندانید، مرگ از همه ما قوی ترست."
کبوتر گفت: "پیام من عشق و دوستی است. اما تنها کسانی انتظارم را می کشند که می خواهند مرا بدرند و بخورند."
مگس گفت: "همه مرا پس می زنند و جز زبان دراز وزغها کسی انتظار مرا نمی کشد."
بره گفت: "چوپان غذایم را به موقع می دهد و ازمن نگه داری می کند اما این لطف و مهربانی از انسان بعید است. می دانم که هدف دیگری دارد."
گوسفند گفت: "از اینکه سرم را می برید شکایتی ندارم. شکایت من تنها از اینست که هنگام مرگ خودم را از شدت ترس خراب می کنم تا شما اجازه یابید پوستم را با آن شیوه تحقیرآمیز از تنم جدا کنید."
اژدها گفت: "همه مرا افسانه می دانند، اما من به وفور در میان آدمیان حضور دارم."