فراتر از عشق(رمان): فصل1: سفر در سقوط: بخش 1

1

نمی شود به این راحتی ها کند و رفت. ته شجاعت هم که باشی فوقش بتوانی بلیط بگیری بروی به ناکجا. بزنی زیر همه چیز. اما این وسط چیزی عوض نمی شود. به محض این که به عقب نگاه کنی می بینی هرآنچه در تمام عمر از آنها فرار می کردی تمام راه آمده اند دنبالت. ملتمسانه زل زده اند به تو. مثل سگ زخمی برایت زوزه می کشند و دم تکان می دهند. حالا باز هم ادامه می دهی؟ تا کجا؟

ادامه نوشته

2 سوال 2 گزینه ای احمقانه

۱.فرض کنید کره زمین رو به نابودی است و تنها یک سفینه با گنجایش 100 نفر وجود دارد که می تواند مسافرین خود را نجات دهد. شما مسئول گزینش این 100 نفر انتخاب شده اید. کدام یک از راههای زیر را انتخاب می کنید؟

الف) آن صد نفر را به صورت رندم انتخاب می کنید. طوری که شانس انتخاب شدن همه افراد با هم مساوی باشد.

ب) آن صد نفر را بر اساس معیارهای خاص مثل قدرت ذهنی، قدرت جسمی، قدرت باروری یا غیره انتخاب می کنید.

2.فرض کنید دو نفر مجبورند به مدت يك ساعت در اتاقی ایزوله با هم زندگی کنند. نفر اول برای جلوگیری از سردرد خود از اسپری x استفاده می کند. اما این اسپری برای نفر دوم سردرد ایجاد می کند. آنها شما را به عنوان قاضی انتخاب می کنند. چه حکمی صادر می کنید؟

الف) استفاده از اسپری x در اتاق ممنوع است.

ب) استفاده از اسپری x در اتاق بلامانع است.

از زبان حیوانات

عقاب گفت: "عمر کوتاه خود را در اوج، به عمر دراز کلاغ درخفّت ترجیح می دهم."

مورچه گفت: "از کوچکی خود بیمی ندارم. مرا بکشید تا تکثیر شوم."

کلاغ گفت: "از اینکه زشت هستم خوشحالم. دوستان زیبای من همگی در قفسند."

خرس گفت: "زورم به سرما نمی رسد. به جای درگیر شدن با آن می روم تا بخوابم."

لاک پشت گفت: "آنهایی که سریع تر از من حرکت می کنند به کجا رسیده اند که من نرسیده ام؟"

طاووس گفت: "می خواهم  پرهایم را بچینم تا بتوانم بلندتر پرواز کنم اما حیف که اگر این کار را بکنم همسرم با من نمی آید."

میمون گفت: " مرا باهوش تر از بقیه می دانند، تنها به این خاطر که همه چیز را به سخره می گیرم."

طوطی گفت: " معنی حرفهایم را نمی فهمم. تنها برای خوشایند دیگران حرف می زنم."

خفاش گفت: "وقتی همه جا شب اندود باشد، بدون چشم راحت تر می توانم زندگی کنم."

مار گفت: "روی زمین همه از من می ترسند. تنها آسمان است که مرا غافلگیر می کند."

ماهی گفت: "معنی آب را وقتی فهمیدم که از آن بیرونم کردند. اما دیگر دیر شده بود."

پرستو گفت:"به جای قبولاندن خود به دیگران به جایی کوچ می کنم که مرا دوست داشته باشند."

روباه گفت: "تا موقعی که احمق در این جنگل زیاد باشد، نیازی به چنگالها و دندانهای تیز ندارم."

کفتار گفت: "تا لاشه ها هستند، چرا برای شکار خودم را به زحمت اندازم؟"

شیر گفت: "مرا سلطان جنگل ندانید، مرگ از همه ما قوی ترست."

کبوتر گفت: "پیام من عشق و دوستی است. اما تنها کسانی انتظارم را می کشند که می خواهند مرا بدرند و بخورند."

مگس گفت: "همه مرا پس می زنند و جز زبان دراز وزغها کسی انتظار مرا نمی کشد."

بره گفت: "چوپان غذایم را به موقع می دهد و ازمن نگه داری می کند اما این لطف و مهربانی از انسان بعید است. می دانم که هدف دیگری دارد."

گوسفند گفت: "از اینکه سرم را می برید شکایتی ندارم. شکایت من تنها از اینست که هنگام مرگ خودم را از شدت ترس خراب می کنم تا شما اجازه یابید پوستم را با آن شیوه تحقیرآمیز از تنم جدا کنید."

اژدها گفت: "همه مرا افسانه می دانند، اما من به وفور در میان آدمیان حضور دارم."

عشق پرواز

گر من آزاد شوم

گر به پرواز رسم

من دگر عشق چه آغاز کنم؟

دگر از بهر چه آواز کنم؟

به کجا؟ بهر چه پرواز کنم؟

نه رفیق

قفسم را مگشای!

کوچ نافرجام

نه این صدای ناله یک دو کفتر زخمی نیست

صدای کوچ خونبار انبوه پرنده هاست

در غرقاب سیاهی و وحشت

بی تو

بی تو من زرد و پریشانم

لیک در آبی آغوشت

سبز خواهم شد

می دانم

نگاه من

و نگاه من

به سان آهویی وحشی

بر دره ها و تپه های بکر پیکرت

جست و خیز می کند

مرگ

در لحظه ها

مرگ می بوید چون سگی رد مرا

و زمان می خندد

بر سکون پسری بس تنها

کودکم

کودکم!

قصه آن شهر هفت رنگ و زیبا

داستان شاه عادل و فرشته ر‌ویاها

و حتی عمو نوروز و آن هدیه های زیبا

مرا ببخش اما

همه اش دروغ بود...

پشت درخت انار

به ندرت پیش می آید که زنان با یک نگاه عاشق شوند، اما اینکه چرا خدیجه آن شب خودش را آن طور پشت درخت انار قایم کرده بود و دست از سر آن دو چشم آبی بر نمی داشت بر کسی معلوم نیست...

ادامه نوشته