1

نمی شود به این راحتی ها کند و رفت. ته شجاعت هم که باشی فوقش بتوانی بلیط بگیری بروی به ناکجا. بزنی زیر همه چیز. اما این وسط چیزی عوض نمی شود. به محض این که به عقب نگاه کنی می بینی هرآنچه در تمام عمر از آنها فرار می کردی تمام راه آمده اند دنبالت. ملتمسانه زل زده اند به تو. مثل سگ زخمی برایت زوزه می کشند و دم تکان می دهند. حالا باز هم ادامه می دهی؟ تا کجا؟

دیگران نمی فهمند چه می گویم. شاید از نظر آن ها شخصی هستم با قدری افسردگی یا مالیخولیا. اما من می دانم که این افسردگی نیست. مالیخولیا هم نیست. باید خود من باشی تا بفهمی. هر چه می کشم از دست این دیگران است. دیگران، این دیگران لعنتی که همه عمرخندیدند به آرزوهایم. حالا کون لق دیگران، من اصلا ناراحت نمی شدم. اما آرزوهایم چه طور؟ آنها که از جنس این دنیا نبودند، اگر کسی چپ نگاهشان می کرد ترک برمی داشتند، آن وقت من نمی توانستم خودم را ببخشم. پس دستانم که می لرزید چال کردم آرزوهایم را در اتاق بی پنجره و تو می دانی چال کردن آرزوها یعنی چال کردن تکه های تنت. اما چه می شد کرد؟ چال کردم تا لااقل اگر یک روز، شب زده تنهایی چون من اسیر این اتاق شد، دنبال آسایش بود و نیافت، زمین را حفر کند از فرط بی پنجره گی و دریابد روزی شخص دیگری هم مثل او همان آرزوها را چال کرده است. پس دلخوش شود که این آرزوها هنوز در دل خاک وول می خورند. هنوز زنده اند، گرچه گاهی نفسشان پس می رود. رویا من پس می روم و تو چرا پیش نمی آیی؟

وقتی فهمیدم نه کاری از دست من بر می آید نه از دست تو، زدم به بی خیالی. گفتم دنیا یک سلف سرویس است. لا اقل لذت ببرم. اما تکلیف آن آرزوها و ارزش ها چه می شد. آن ها که هنوز جان داشتند. آیا باید می گذاشتم توی خاک وول بخورند؟ آیا باید پوسیدنشان را به نظاره می نشستم؟ خودت بهتر می دانی که این از من بر نمی آمد و تمام زندگی ام تبدیل شده بود به ضجه زدن در همین دوراهی دیوانه کننده.

حالا نه می توانم کنارت باشم، نه می توانم فراموشت کنم. خیلی هنر داشته باشم می توانم موقتاً خودم را با چیزهای بیهوده سرگرم کنم. اما به محض این که سرگرمی ها تمام شود تمام آن درد کهنه از زیر خاک سر می کشد بیرون و ریشه ها و شاخه های شکنجه آورش تمام تنم را در بر می گیرد. آن وقت چه کار کنم؟ سرم را بکوبم به دیوار؟ یا با سرعت زیاد بدوم توی در و دشت؟ یا اصلا بروم کره مریخ؟ بی فایده است. هر جا بروم دنبالم می آید. حتی فکر می کنم اگر خودم را هم بکشم باز هم دنبال من می آید. هیکل عظیمش را می کند توی قبر، همانجایی که برای یک نفر هم به زور جا پیدا می شود. آن وقت بدن نرینه اش را می فشارد به من. می خواهم فریاد بزنم. صدایم در نمی آید. انگار کرم ها تمام زبانم را خورده باشند. می خواهم فرار کنم.  پاهایم یاری نمی کنند. انگار از درون پوک شده باشند. می خواهم دستم را بلند کنم. دستم بی حس و بی حرکت مثل افلیج ها یک وری مانده است. آن وقت راهی پیدا نمی کنم که از خواب بپرم. با صورتی خیس از عرق و سفید از ترس، دست بکشم روی ملافه هایی که بوی ماندگی می دهند. به دیوار زرد و نمور روبرویم خیره شوم. این جاست که دوباره خودم را پرت می کنم توی تخت. یا با یک سوال احمقانه سعی می کنم از همه چیز فرار کنم. این که مثلا ساعت چند است یا فردا چندم است؟ دیدی گفتم دست از سرم بر نمی دارد!

نباید هم دست از سرم بردارد. چون آن قدر به تو نزدیک شده ام که سیاهی چشمانت تنها چیزی است که از تو تشخیص می دهم. ای کاش می شد قدری از تو فاصله بگیرم تا بفهمم چه طور نگاهم می کنی. رویا نگاهم کن. خواهش می کنم نگاهم. ببین، این منم. منی که تا حال تنها تو را دوست داشته ام و در این دنیای وحشی لعنتی تنها جایی که احساس امنیت کرده ام همانا آغوش تو بوده است. رویا من از پشت علفهای هرزه بی آنکه خودت بدانی می خواهم نگاهت کنم که چه طور از چشمه آب برمی داری.

حالا دارم می بینم که کوزه ات را از آب چشمه پر کرده ای. راهت را پی گرفته ای تا بروی بی آن که متوجه حضور من شده باشی. من طاقت نمی آورم پشت علف ها باقی بمانم. با دلهره ای عجیب پشت سرت شروع به حرکت می کنم. به تو می گویم: رویا، باور کن که عاشقت هستم. هرچه از من بخواهی دقیقاً همان خواهم کرد.

تو بی آن که رویت را برگردانی می گویی: پس فراموشم کن!

من سرعتم را تند می کنم و می آیم روبرویت می ایستم: نه رویا. این یکی به راستی از عهده من خارج است. من عاشقت هستم و تا زنده ام قادر به فراموش کردنت نیستم.

تو مرا کنار می زنی و می گویی: به هر حال اگر بخواهی عاشقم بمانی، شکنجه می شوی. من تنها می توانم تو را دوست بدارم همانطور که دیگران را.

می نشینم روی زمین و گل ها و علف ها را مشت مشت از روی زمین می کنم و فریاد می زنم: اما این منصفانه نیست.

تو در حالی که از من دور می شوی می گویی: زندگی هرگز منصفانه نبوده است.