بی تو

بی تو من زرد و پریشانم

لیک در آبی آغوشت

سبز خواهم شد

می دانم

نگاه من

و نگاه من

به سان آهویی وحشی

بر دره ها و تپه های بکر پیکرت

جست و خیز می کند

مرگ

در لحظه ها

مرگ می بوید چون سگی رد مرا

و زمان می خندد

بر سکون پسری بس تنها

کودکم

کودکم!

قصه آن شهر هفت رنگ و زیبا

داستان شاه عادل و فرشته ر‌ویاها

و حتی عمو نوروز و آن هدیه های زیبا

مرا ببخش اما

همه اش دروغ بود...