به ندرت پیش می آید که زنان با یک نگاه عاشق شوند، اما اینکه چرا خدیجه آن شب خودش را آن طور پشت درخت انار قایم کرده بود و دست از سر آن دو چشم آبی بر نمی داشت بر کسی معلوم نیست. مایک و دختری که همراه او بود، توریستهای از دنیا بریده و خوش گذرانی بودند که خیلی اتفاقی تصمیم گرفته بودند آن شب را به یاری شراب و موسیقی کنار خرابه های تخت جمشید به صبح برسانند. و خدیجه هم خیلی اتفاقی آن شب دلش گرفته بود و تصمیم گرفته بود تنهایی در همان حوالی قدم بزند که صدای جادویی موسیقی، که هیچ وقت در آن حوالی سابقه نداشت، او را به خود کشاند. می خواست بفهمد این موسیقی از کجا می آید که سرانجام پشت درخت انار خشکش زد. مایک چشمهایش را بسته بود و انگشتانش را طوری روی سیم های تار حرکت می داد، که روح خدیجه با هر حرکت کش و قوس می آمد. دختری که کنار مایک نشسته بود گیلاس شرابش را کناری نهاد، نیم خیز شد و گونه ی مایک را بوسید. دخترک پشت به خدیجه نشسته بود و خدیجه نمی توانست صورتش را ببیند، فقط می دید که موهای بلند بور دارد و خیلی هم چاق است. خدیجه با دیدن این صحنه دستش را بی اختیار روی یکی از شاخه ها آن قدر  فشار داد که شاخه شکست. مایک و دخترک ساکت شدند و ترسان به درخت انار زل زدند. خدیجه می خواست فرار کند، یا آب بشود برود توی زمین. اما یک نیروی ناگهانی به سراغش آمد و او را هل داد جلو. با هر قدمی که به سمت مایک می رفت، احساس می کرد دارد از یک چیز مهمی فاصله می گیرد. آن قدر مردد بود که انگار داشت در یک بلندی مهیب روی یک ریسمان نازک قدم می زند. برای بازگشت دیگر دیر شده بود و توی دلش آن دو چشم خمار آبی دائماً فریاد می زنند: جلوتر، بیا جلوتر. آن شب خدیجه مسخ شده بود و حاضر بود هر کاری که می توانست برای خالق آن موسیقی انجام دهد.

دقیقاً بیست و نه سال پیش بود که من و خواهر دوقلویم نیره، داشتیم توی شکم مامانمون تو خونابه دست و پا می زدیم. همونجایی که هر دومون جا رو واسه اون یکی تنگ کرده بودیم و سر یه ذره غذای بیشتر از بند ناف به جون هم افتاده بودیم. چه می دونستیم اون جا کجاس. یکهو دیدیم که زنده ایم. داخل یه جای تنگ و تاریک گیر افتاده بودیم و هی می زدیم تو سر و کله همدیگه. انگار از همون موقع می دونستیم که زندگی یعنی رقابت، یعنی کشتن دیگرون واسه زنده موندن خودت. بالاخره یه روز یه پرستار احمق ما رو از اون حلفدونی کشید بیرون. هر کدوممون رو گذاشته بود روی یکی از دستاش. از پشت شیشه به مامانمون لبخند می زد و می گفت: دوقلوَن، یکی دختر، یکی پسر. مامانمون هم یه لبخند تلخ اومد رو چهرش. لابد اونجا داشت با خودش می گفت: تولدتون مبارک، دوقلوهای لعنتی!

از بچگیمون زیاد خاطره ندارم. فقط این رو می دونم که من و نیره همیشه خدا با هم درگیر بودیم. سر کوچیکترین مسائل به جون هم میافتادیم. فکر و ذکرمون انتقام گرفتن از همدیگه بود. نیره دختر سرتق و طنازی بود. خیلی راحت خودش رو تو دل این و اون جا می کرد. در عوض من یه موجود خجالتی و تودار بودم که همیشه از جمع فاصله می گرفتم. همه بهم می گفتن بی عرضه. منم دق و دلیم رو سر نیره خالی می کردم. نیره صورت سبزه و بانمکی داشت. تمام مدت وای میستاد جلو آینه بزک دوزک می کرد. خیلی به خودش می رسید. کلی هم خاطرخواه داشت. بهش حسودیم می شد. هر چقدر هم که بزرگتر می شدیم این حسادت بیشتر و بیشتر میشد.

هیکل نیره کم کم داشت زنانه می شد و این عذابم می داد. حس می کردم به زودی یکی از همان پسرهای ولگرد می آید نیره را با خودش می برد. می برد که خوشبختش کند. آن وقت من می مانم و آن خانه جهنمی. می خواستم نیره را حبس کنم توی اتاقش. اما عرضه این کار را هم نداشتم. هر بار که از نیره می پرسیدم کجا رفته یا با کی رفته می گفت که به من ربطی ندارد. از من حساب نمی برد و این بیشتر کفرم را در می آورد. از این که پسر به دنیا آمده بودم لجم می گرفت. همه به من می گفتند بی عرضه. اما نیره را یک دختر تمام عیار می دانستند.

یک روز که از خواب بلند شدم دیدم نیره توی اتاقش ایستاده، دارد جلوی آینه خودش را برانداز می کند. لباس سبز گرانقیمتی که خاله فروغ از پاریس برایش آورده  بود را تنش کرده بود. هی جلو آینه خم و راست می شد و ادا اصول در می آورد. آن وقت یک شال قرمز رنگ از توی کمد در آورد و همچین شل و ول انداخت دور سرش. کفشهایش را که می خواست بپوشد به سرم زد که هر جا می رود دنبالش بروم. خودم را توی اتاق مخفی کردم و منتظر ماندم تا نیره از خانه خارج شود. آرام آرام و با فاصله پشت سرش قدم برمی داشتم تا متوجه من نشود. خیلی تند راه می رفت و توی راه با خودش یک چیزهایی می گفت که من نمی فهمیدم. چند تا کوچه رو رد کرد. بعد وارد محوطه اسب دوانی شد. پشت بوته ها خودم رو مخفی کردم. دیدم یه پسره که موهای بور داره سوار اسب منتظر نیره بوده. هرچی سعی کردم صداشون رو بشنوم نشد. پسره دست نیره را گرفت. پشت اسب سوارش کرد و برد.

سرعت اسب آنقدر زیاد بود که فکر می کردم هر لحظه ممکن است از جا کنده شوم. محکم کمر دیوید را چسبیده بودم. شال قرمزم در هوا پیچ و تاب می خورد و من خیلی خوشم می آمد. دفعه اولم بود که سوار اسب می شدم. از یک جور ترس و هیجان لذت آور لبریز شده بودم. به دیوید گفتم: "یواش، یواشتر برو. الان میافتما!" آن وقت دیوید سرعت اسب را کم کرد. برگشت نگاهم کرد و به من لبخند زد. انگار با همان نگاه عاشقش شدم. صورتم را بردم نزدیک صورتش و گونه اش را بوسیدم. دیوید گفت که دوستم دارد. دوباره اسب را به یورتمه و اداشت. هی داد می زدیم و جیغ می کشیدیم. و باد صدایمان را با خودش می برد.

اون شب اصلا خوابم نبرد. همش یه جور صدای ناله و گریه میومد. انگار اتفاق بدی افتاده باشه. پاشدم برم بیرون ببینم چه خبره. مامان تو تاریکی نشسته بود پشت چرخ خیاطی، داشت با خودش ورد می خوند و ناله می کرد. کار هر شبش بود. سفره و اینا درست می کرد که بفروشه. این صحنه رو هر وقت که می دیدم از خودم بدم می یومد. به هیچ دردی نمی خوردم. هیچ کاری ازم بر نمی یومد. نتونستم برم جلو. دم در اتاق نیره وایسادم. اونم بیدار بود. داشت با تلفن حرف می زد. می دونستم اگه برم تو، نیره جیغ و داد راه میندازه. من رو از اتاقش میندازه بیرون و درو دانگ روم می بنده. آروم از در اتاق نیره فاصله گرفتم. زیر چشمی نگاه کردم به مامان. دور و ورش کلی پارچه رنگ و وارنگ بود. یکیشون رو گرفته بود زیر دستگاه و هی با دستاش این ور اون ورش می کرد. همه کارای خونه با اون بود. شبا تا صبح نمی خوابید. احساس می کردم بی عرضه ترین آدم روی زمینم. یه آدم لاغر مردنی بدبخت که عرضه هیچ کاری رو نداره. عذاب وجدان داشت خفم می کرد. رفتم آروم کنار صندلی مامان نشستم. آروم روشو به سمت من گرفت. تا اون روز، اون قدر به چروکای روی صورتش دقیق نشده بودم. گفتم: "تو رو خدا این قدر خودت رو اذیت نکن. می خوای بده بقیش رو من درست کنم." رویش را از من گرفت و دوباره شروع به ناله کرد. این صدای ناله اعصابم را خورد می کرد. دوباره از خودم و هرچه که اطرافم بود نفرتم گرفت. بی اختیار شروع به پرخاش کردم: "اصلا ما چرا به دنیا اومدیم؟ بابا کجاس؟ چرا دروغ می گی که مرده؟ این زندگی جهنمی واسه چیه؟ آخرش می خوایم به کجا برسیم؟" یکهو مثل دیوانه ها شروع کردم به برهم ریختن میز. پارچه ها را وحشیانه پرت کردم روی زمین. یکیشان را گرفتم دستم جرش دادم. داد و بیداد می کردم. دست خودم نبود. نیره تندی از اتاقش آمد بیرون ببیند چه خبر شده. مامان بلند شد ایستاد. گریه اش گرفته بود. من و نیره هردو ساکت شدیم. وامانده بودم چه کنم. دوباره گند زده بودم. می خواستم خودم را بکشم. مامان داشت از حال می رفت. دستش را گرفت به میز تا نیفتد. یکهو سقوط کرد زمین. ترسان رفتم بالای سرش. بی حال بود. گریه ام گرفت. با صدای بلند هق هق می کردم و اشکهایم سر می خورد و می افتاد روی صورت مادرم. نفوذ می کرد بین چروکهای صورتش.

مامان چند وقتیه که تو بیمارستانه. نیره معلوم نیست چه غلطی میکنه. از صبح تا شب تو اتاقشه. درو رو هیچ کس باز نمکنه. منم صبح تا عصر می رم پیش اوستا کریم. با هم کارای ساختمون انجام می دیم. حقوقش کفاف بیمارستانم نمی ده. ولی از هیچی بهتره. نیره مشکل تیروئید پیدا کرده. روز به روز چاق و چاقتر می شه. به کلی از قیافه افتاده. همون کسایی که یه زمانی خاطر خواش بودن حالا هر موقع می بیننش مسخرش می کنن. بهش می گن فیل ماده. اون پسره دیوید هم باهاش بهم زده. نیره بدجوری بهم ریخته و من خیلی نگرانشم.

یعنی می شه دیوید برگرده؟ همه چی دوباره مثه قبل شه؟ من چرا انقدر بد بخت شدم. دیگه خودم هم رغبت نمی کنم به قیافم نگاه کنم. حمیرا این پیرزن فالگیره حتما می دونه باید چی کار کنم. دیوید خودش می گفت که تا همیشه عاشقم می مونه. حالا که از قیافه افتادم خیلی ساده همه چی رو فراموش کرد؟ یعنی می شه یه باره دیگه پشت اسبش سوار شم تا با هم تو چمنا اسب سواری کنیم؟ دیوید آشغال. ازت متنفرم. از همه پسرا متنفرم.  همه پسرا عین همن. همشون دنبال قیافه و هیکلم بودن. همشون کثافتن.

یک روز نزدیکای غروب بود که برگشتم خونه. دیدم نیره داره یه مشت مزخرفات با هم قاطی می کنه.  تا من رو دید سریع همه چیز رو قایم کرد زیر تختش. فهمیدم از عشق دیوید روزا می ره پیش فالگیر، تا اون فالگیره یه کاری کنه دیوید برگرده.  گفتم: "چه مرگته؟ این کارا چیه داری میکنی؟ تو نمی خوای آدم شی؟ دیوید رفت. به جهنم که رفت. می خوای تا ابد غصه شو بخوری. یه کمی هم به فکر من باش. به فکر مامان که تو بیمارستانه." نیره اولش خیره زل زده بود به من. بعد دمپایی را به سمت من نشانه گرفت و با پرخاش گفت: "برو گمشو بیرون. به تو چه ربطی داره؟ بذار به درد خودم بمیرم. از همتون بدم میاد."

مامان رو از بیمارستان آوردیم خونه. قوه اش رو به کلی از دست داده. صبح تا شب می شینه رو صندلی بافتنی می بافه و با خودش ورد می خونه. نگاش که می کنم مرگ رو تو صورتش می بینم. موهاش یه دست سفید و به هم ریختس. چشاش بی حالته و دستاش لرزش داره.

تو خواب و بیداری ام. دارم نم نمک بیدار می شم. آفتاب زده تو چشام. خروس همسایه داره خودشو جر می ده. انگار روز نحسی باشه. از خونه صداهای عجیب وغریب میاد. مثه تلق و تولوق یا چک چک آب. نا ندارم بلند شم. دوباره سرمو می کنم زیر پتو. همه چی دوباره سیاه می شه. سعی می کنم به صدای تپش قلبم گوش کنم. زندگی یه جورایی شوخی به نظرم می رسه. شک دارم که زنده باشم. واقعا شک دارم. خودمو روی یک کره بزرگ تصور می کنم که اون کره داره با سرعت زیاد دورخودش می چرخه. من بالای اون کره دقیقا رو قطب شمال وایسادم. تنهای تنهام. هیچ آدم دیگه ای غیر از من اونجا نیست. بعد زمین سوراخ می شه و من سر می خورم داخل. حالا وارد یه چاه عمیق و بی سر و ته می شم. با سرعت جاذبه سقوط می کنم پایین ولی به آخرش نمی رسم. توی سیاهی مطلق یه سری رشته های رنگی می بینم که تندی از کنارم رد می شن. همچین صاف و عمودی دارم سقوط می کنم. یکهو تاریکی تموم می شه و من از اون ور کره زمین میفتم بیرون. دلم هری می ریزه پایین. وارد یه محیط بی جاذبه می شم. هیچ چی دور و ورم نیست. می ترسم پرت شم پایین. برای همین تند تند دست و پا می زنم. دستام خسته شدن. دارن از کتف در میان. ولی بازم دست و پا می زنم. قلبم خیلی تند می زنه. توی هوا معلق می خورم. چشای خودمو می بینم که از ترس دارن میافتن بیرون. بعد صدای خنده حمیرا همون پیرزن فالگیره می پیچه توی گوشم. صداش تو کل آسمون می پیچه. همه چیز ارتعاش می کنه.

پتو رو تندی می زنم کنار. نفس نفس می زنم. تو آینه بغلی تخت خودمو نگاه می کنم. چشام گود رفته. یه نموره رنگ پریدم. اخ و تف ماسیده رو لب و لوچم. حالم از خودم بهم می خوره. پاهامو از تخت می زارم بیرون. پاهام به نظرم عجیب میان. انگار مصنوعی باشن. لاغر و زرد و پر مو. اون قدر غیر طبیعی به نظرم میان که فکر می کنم اگه پاشم وایسم با کله می خورم زمین. دوباره دراز می کشم رو تخت. احساس می کنم همه جای تنم می خاره. انگار یه گله مورچه قرمز بهم حمله کرده باشن. همه جای تنمو دارن گاز می گیرن. می خوام از درد داد بکشم. صدام تو گلو می خشکه. با ناخونام میافتم به جونشون. همه جای تنمو وحشیانه می خارونم. اون قدر که همه جای تنم سرخ و خونمرده می شه. دستشویی شدید دارم. پا می شوم برم بیرون. توی آینه دستشویی خودم رو نگاه می کنم. به نظرم میاد که قیافم عجیب شده. انگار کم کم دارم روانی می شوم. از دستشویی که میام بیرون مامان جلوم سبز می شه. قیافش وحشتناکه. انگار از گور بلند شده باشه. صورتش رو به سمت من میاره و صورتم رو می بوسه. تا به حال اون رو اینقدر مهربون ندیده بودم. آروم توی گوشم می گه: "امیر، عزیزم، تولدت مبارک. پاشو برو بگو نیره هم بیاد." زیر چشمی به میز هال نگاه می کنم. روی میز یک کیک شکلاتی احمقانس که روش عدد بیست و نه نوشته شده. دلم برای مامان سوخت. چطوری یادش مونده که امروز تولدمونه؟

رفتم دنبال نیره. توی اتاقش نبود. همه جا رو گشتم، نبود. دیدم در حموم بازه. از توی حموم صدای چکه آب میومد. یه جورایی ترسیده بودم. در حموم رو باز کردم. باورم نمی شد. هیکل چاق و سبزه نیره مثل لاشه افتاده بود توی وان. بازوی کلفتش از وان افتاده بود بیرون و مقدار زیادی خون رویش خشک شده بود. چشمانش مثل دو تا تیله سفید وا رفته بود. می خواستم داد بزنم. صدایم در نیامد. باورم نمی شد. خدا توی این دنیا یک موجود بدبخت تر از من هم آفریده بود و او هم خواهر دوقلویم نیره بود. برای اولین بار حس کردم که خواهرم را خیلی دوست دارم. اما حالا دیگر او مرده بود. هیچ وقت نشده بود بغلش کنم بهش بگویم که دوستش دارم. دوباره از خودم بدم امد. دلم می خواست من هم مثل اون می مردم. می خواستم برای یک بار هم که شده اون رو توی بغلم فشار دهم. آروم به سمتش نزدیک شدم. دستم رو به سمتش دراز کردم. صورتش نرم و یخ بود. انگار توی چشمانش نیرویی بود که من رو صدا می زد و می گفت: جلو تر. بیا جلو تر. پایم را گذاشتم توی وان. آرام خودم را فرو بردم توی خونابه و نیره را محکم توی آغوشم فشار دادم. و درست مثل بیست و نه سال پیش من و نیره در آغوش هم توی خونابه دست و پا زدیم.

در تمام این مدت خدیجه با دهان باز و چشمان حیرت زده به دوقلوهای ناخواسته اش خیره مانده بود. دستگیره در حمام را توی دستهایش فشار می داد و نمی دانست چه باید بکند. نه می توانست جلو برود و نه می توانست به عقب برگردد. انگار درست مثل وقتی شده بود که از عشق مایک، خودش را آن طور پشت درخت انار قایم کرده بود.