اتاق تاریک

چشمهایمان هیچ کجا را نمی دید. فقط پنجره بود که مثل دهن مرده با نور کم زور ماه روشن شده بود. شیرین خودش را کشاند به سمت پنجره و مثل بچه گربه ها رفت بالای طاقچه نشست. حرکاتش کند و بی اراده بود. انگار خواب باشد. سامان بغل دست من نشسته بود. داشت در گوش شراره وزوز می کرد. به سامان گفتم: "مثل اینکه شیرین خانوم حالشون خوب نیست." سامان گفت: "به من چه، می خواس اینقد نکِشه." فرهاد آن ته گوشه ی اتاق نشسته بود و توی تاریکی اصلا پیدا نبود. فقط با نور سیگارش بود که می شد پیدایش کرد. لیلا خانوم خیر سرش رفته بود آشپزخانه شمع بیاورد. بعد از دو ساعت برگشت.گفت که شمع پیدا نکرده...

ادامه نوشته

زنده بگور

می ترسم، از همه چیز می ترسم، از اینکه دوباره ببینمت و هیچ چیز نتوانم بگویم، از اینکه رویت را برگردانی و اصلا مرا نبینی. از اینکه باز در خفا به من بخندی، به من و به همه ی رنجهایی که تا حال کشیده ام. نه، دیگر نمی خواهم ببینمت...

از قدم زدن در ساختمان سیمانی دانشگاه که مثل مرگ روی سرم سایه انداخته می ترسم. انگار آنجا همه تعقیبم می کنند و من مثل بازیگر فیلم های هیچکاک ترسان از جلوی دوربین ها می گذرم، نه دیگر نمی خواهم ببینمت...

از پله ها که بالا می روم انگار دارم سقوط می کنم. ای کاش می شد بالا بیارم، تمام دردها، دود ها، نفرت ها و ترس هایی را که تا حال استنشاق کرده ام را یکجا استفراغ کنم و خالی شوم. شاید آن وقت بتوانم پوچ و خالی و بی تفاوت از کنار همه چیز بگذرم. دقیقا همان طور که تو زندگی می کنی. نه، دیگر نمی خواهم ببینمت...

ادامه نوشته

مرثیه ای برای یوسف

یوسف جان! هم نسلی بی خاطره من! آن روز  که گذر می کردی آرام، از کوچه پس کوچه های تکرار انسانی، دنبال چه می گشتی؟ آیا نشنیدی حرفم را؟ "اینجا هیچ خط مستقیمی در کار نیست. به هر طرف بروی سرت گیج می خورد و خسته می شوی. پس چون ما بخواب و حرکت نکن! که سکون از چرخش والاتر است!" اما آن روز چشمانت بی قرار بود و شمشیرت آخته. و سکون برایت معنا نداشت. پس از سر خشم فریاد زدی و شروع به چرخش کردی. سرم را از زیر آن پتوی چرک و یخ زده بیرون آوردم و گفتم: "آنقدر بچرخ تا باور کنی!" و تو چرخیدی! چرخیدی و گفتی آزادی. گفتی آزادی و زندانی شدی! چرخیدی و گفتی عشق. گفتی عشق و ناکام شدی! چرخیدی و گفتی هنر. غم نثارت شد و کبود شدی! چرخیدی و گفتی شناخت. شدی جویبار جوینده و جریانت در خاکهای خشک فرو نشست! چرخیدی و شدی آدمی پوینده. و فردا رسیدی به همانجا که دیروز بوده ای! چرخیدی و گفتی انسان. و شمایلی از دهن و روده و آلت تناسلی به تو خندید! و تو باز هم چرخیدی. آن قدر که سرت گیج رفت و قامتت کنار خفتگان افتاد!

ادامه نوشته

پایان عشق

ساختیم خانه ای بر فراز عشق و صفا

خانه آتش گرفت و هیزمش دود شد

آن پادشاه مغرور پر مدعا

گدای عشق شد شکست و بی غرور شد

ادامه نوشته

پاسبان منتظر است

 

پاسبان منتظر است

با اسلحه ای در دست

و دفتری که سرنوشتت را در آن نوشته است

از همسرت خداحافظی کن

و برای آخرین بار او را ببوس

به خودت بگو که زندگی فقط یک شوخی است

فکر می کنم که این طوری راحت تر باشی

مرگ بر طبیعت

مرگ بر طبیعت اگر قانونش این باشد

که غرورت به گدایی لبخند کسی افتد

که هرگز تو را به قدر یک دلسوزی هم نخواسته است

مرگ بر طبیعت اگر قانونش این باشد

که زیر بارش باران و سوز سرما

ادامه نوشته

برج زیبای توخالی

پاشنه های کفش های تو

چقدر بلندند

ابرها به دور پستان هایت طواف می کنند

و تو به دوربینی که از زیر دامنت عکس می گیرد

لبخند می زنی

ای برج زیبای توخالی

تو هنوز در حال چرخشی

چرا که خورشید را

از قلبت بیرون کرده ای...

 

پشت دریاها...؟

می شنیدم سال ها

من صدایی آشنا

پشت دریا ها...شهری است؟

ناگهان برخاستم

قایقی را ساختم

وان در آب انداختم

دور میگشتم از این خاک غریب

ادامه نوشته

روزی نشسته بودم در باغ

روزی نشسته بودم در باغ

در آغوش گلهای یاس و بنفشه و شقایقهای هفت رنگ

شعر می خواندم و لبخند می زدم

تا اینکه مردی از کنار من گذشت

مردی که یاری نداشت

وکسی انتظارش را نمی کشید

اما ظهور کرد

ظهور کرد و آهسته از باغ گذشت

ادامه نوشته

شهر ما مریض شده است...

شهر ما مریض شده است

خیلی هم مریض شده است

روزها از درد به خود می پیچد

و شب ها از درد فریاد می کشد

شهر ما تب دارد

و زیر لحافی از دود فرو رفته است

اما باز هم سردش است

ادامه نوشته