اتاق تاریک
چشمهایمان هیچ کجا را نمی دید. فقط پنجره بود که مثل دهن مرده با نور کم زور ماه روشن شده بود. شیرین خودش را کشاند به سمت پنجره و مثل بچه گربه ها رفت بالای طاقچه نشست. حرکاتش کند و بی اراده بود. انگار خواب باشد. سامان بغل دست من نشسته بود. داشت در گوش شراره وزوز می کرد. به سامان گفتم: "مثل اینکه شیرین خانوم حالشون خوب نیست." سامان گفت: "به من چه، می خواس اینقد نکِشه." فرهاد آن ته گوشه ی اتاق نشسته بود و توی تاریکی اصلا پیدا نبود. فقط با نور سیگارش بود که می شد پیدایش کرد. لیلا خانوم خیر سرش رفته بود آشپزخانه شمع بیاورد. بعد از دو ساعت برگشت.گفت که شمع پیدا نکرده...
پاشنه های کفش های تو
روزی نشسته بودم در باغ