تکرار

زندگی تکرار تکرار است

زندگی تکرار سلول شهوت است

تکرار زائده ای در خوناب

تکرار گریه ی کودکی برای تکه عروسکی

تکرار خوردن و بزرگ شدن

تکرار بوی گند بلوغ

تکرار هوس

با لباسی به نام عشق

و رنگ زننده ی قرمز

تکرار اصطکاک ازدواج

تکرار به دنیا آوردن موجودی تکراری

و باز

ادامه نوشته

آتش زندگی

بیا ابلیس وامانده

تشکر کن از این مهمان ناخوانده

که از این زندگی آتش به جا مانده

خموش ای موج بی کاره

نیم محتاج آن دستان بیچاره

متاب ای ماه بدکاره

که هر شب رخ نمایی و شوی پاره

نوز ای باد آواره

برو ای شیخ فرزانه

همه در خواب و یا در راه بی راهه

ادامه نوشته

عشق سنگ

این سنگ سخت و عریان

آخر کسی چه داند

شاید نهفته باشد

در آن سکوت سردش

هزار و یک ترانه

شاید که گریه کرده

گریه ی عاشقانه

از آن زمان که روزی

جا مانده در کنارش

یک کفش دخترانه

ادامه نوشته

نبرد پوچ

این منم من

شاه شاهان

مرد مردستان منم

هر کسی اسم مرا می داند

کار من جنگ است جنگ

سرنوشت دشمنی با من فقط مرگ است مرگ

گر بکوبم پای

زمین از ترس می لرزد

ور بکوبم شاخ

دشمنم از درد می پیچد

و اینک پیش رویم

یک نبرد خنده آور

ادامه نوشته

کودک

هیس، هاش

آرام باش

کودکی در اتاق من خفته است

لباس سفید به تن دارد

و زیر این لحاف آبی

چه زیبا، چه معصوم

چه آرام او خفته است

جنسیتش را ندیده ام

او یک انسان است

و همین برای من کافی است

ادامه نوشته

مرگ شادمانه

به شهر شب آلود من وانگهی سر زدی

آسمان تیره ام چه ساده پر ستاره شد

خروشیدی و آمدی تو چون رعد آسمان

اجاق تیره ام وانگهی پر از شراره شد

وزیدی تو نرم و مهربان چو باد

درخت پیر و خسته ام جاودانه شد

آمدی چو باران، چو ابری سپید و مهربان

خاک خالی کویر من پر از جوانه شد

ادامه نوشته

پاییز

بر راستگی لخت و زمخت شاخه ها

می رسد به اوج، شهوت سیاه کلاغ ها

دختر زیبای پاییز ولی بی خبر از جنجال ها

گیسوان بور او آن دم رها در بادها

می کشد این آسمان حشری فریادها

آب خود پاشد به رویش بارها

می کند با پیکرش پیکارها

تا ببیند او غروب سرخ پایان بکارت

تا ببیند مرگ مشکی را به روی دختر زرد نجابت

تا ببیند گیسوان ناز و بورش را خفه در خاک ها

آسمان اینک کشد بر پیکرش بس برف ها

ولی غافل که جا مانده پس پرده

بسی فریادها

بس دردها

بس رازها

گنجشکک اشی مشی

گنجشکک اشی مشی

لب بوم ما نشین

بوم ما دون نداره

نون نداره

صدای بارون نداره

گل و گلدون نداره

حیاط و ایوون نداره

بوم ما هواش داره سرد می شه

هر کی نشسته باشه روش

دلش پر از درد می شه

گنجشکک اشی مشی

نشینی یه وخ رو بوم ما

ادامه نوشته

در مدح گوسپند

خوشا خاطره های خوش کودکی رفیق

خوشا عشق بازی های دزدکی رفیق

خوشا هنگامی که جست می زدی از روی چشمه های جوشان

خوشا هنگامی که خودت را لوس می کردی برای مادرت

کنار رودهای خروشان

خوشا آن روز که مرا گفتی

“زندگی زیباست”

اما رفیق

ادامه نوشته

بازی شوم

 

چیست در این بازی

که اینچنین مات و مبهوت به آن می نگری؟

خانه ها سیاهند و سفید

و هیچ راه آشتی نمانده است

جرقه های خشونت

که تنها در صفحه سرد و انتزاعی شطرنج معنا می شوند

هر کجا پیداست

ببین که قلب تو چقدر کوچک است

و پر از همهمه

و مغز تو چروک است و خاکستری

و پر از فراموشی

تو از ترس مرگ می کشی

وخنده ای بغض آلود سر می دهی

چراکه مرگ می آید اما نمی آید

می آید اما نمی آید

می آید اما نمی آید

من فردا را دیده ام

و می دانم که فردا سیاه است

اگر امروز دیگرگونه نباشیم

دیگر گونه نباشیم

نباشیم