آتش زندگی
بیا ابلیس وامانده
تشکر کن از این مهمان ناخوانده
که از این زندگی آتش به جا مانده
خموش ای موج بی کاره
نیم محتاج آن دستان بیچاره
متاب ای ماه بدکاره
که هر شب رخ نمایی و شوی پاره
نوز ای باد آواره
برو ای شیخ فرزانه
همه در خواب و یا در راه بی راهه
بیا ای مار افسونگر
بزن نیش این دو چشمم را
بیا ای لات سرگشته
بزن بشکن دو پایم را
بیا ای قاتل جانی
بیاور نیزه و پتکی
بکوبش بر سر و این فکر سرگشته
بریزان خون از این آواره ی خسته
بگیر از من همینک بخت بر گشته
اگر گفتم که دیگر بس
بدان با زندگی بودم
همین زندان سربسته
ولیکن تو مشو خسته
بکوبش بر سر و این فکر سرگشته
بریزان خون از این آواره ی خسته
بگیر از من همینک بخت بر گشته
بیا ای آتش دوزخ
خودت را تو مهیا کن
دهانت را ز هم وا کن
منم سوی تو می آیم
برای زجر من آن دم تقلا کن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 14:38 توسط رضا بنی احمد
|