نبرد پوچ
این منم من
شاه شاهان
مرد مردستان منم
هر کسی اسم مرا می داند
کار من جنگ است جنگ
سرنوشت دشمنی با من فقط مرگ است مرگ
گر بکوبم پای
زمین از ترس می لرزد
ور بکوبم شاخ
دشمنم از درد می پیچد
و اینک پیش رویم
یک نبرد خنده آور
دشمنم تنها و خونین
زخمی و لرزان و بس پوچ است و توخالی است
قدرتم را او نمی بیند مگر؟
پس چرا هر دم صدای خنده اش در گوش من جاری است؟
که بس لرزان و نادان است این دشمن!
من نخواهم که نشست
سوی او خواهم تاخت
به یقین می دانم
کار او خواهم ساخت
دنگ...بنگ...
سرم کوبیده شد بر هیچ
و صدای خنده اش در گوش من لرزید
دور خود چرخیدم
غرشی کردم که جنگل را به لرز آرد
نه، نخواهم که نشست
دشمنم لرزان و کوچک
زخمی و تنها و بس پوچ است و توخالی است
من مصمم، با اراده
ساکت و گیرا
انتقامم را از او خواهم گرفت
بار دیگر سوی او خواهم تاخت
به یقین می دانم
کار او خواهم ساخت
دنگ...بنگ...
سرم کوبیده شد بر هیچ
و صدای خنده اش در گوش من لرزید
بار دیگر، بار دیگر
هرچه من غریدم و کوبیدمش خندید
و سرم هربار می کوبید بر هیچ
تنم، شاخم، لباسم خسته و زخمی
ولی من باز می جنگم
که می بینم بلی
او سست و لرزان است و بس
پوچ است و تو خالی است
بلی من باز می جنگم
دنگ...بنگ...
سرم کوبیده شد بر هیچ
در تمام لحظه ها
آن صدای خنده اش در گوش من جاری است
جای نیزه های گاو باز مشهور شهر در تنم تو خالی است
رقص آن پارچه ی سرخ
همان دشمن توخالی من
در چشم من باقی است
من ولیکن باز می گویم
دشمنم تنها و کوچک
زخمی و لرزان و بس
پوچ است و توخالی است
پس نمی فهمم چرا هردم صدای خنده اش در گوش من باقی است؟
پس خداوندا چرا من اینچنین خون از تنم جاری است؟
دنگ...