مرگ شادمانه
به شهر شب آلود من وانگهی سر زدی
آسمان تیره ام چه ساده پر ستاره شد
خروشیدی و آمدی تو چون رعد آسمان
اجاق تیره ام وانگهی پر از شراره شد
وزیدی تو نرم و مهربان چو باد
درخت پیر و خسته ام جاودانه شد
آمدی چو باران، چو ابری سپید و مهربان
خاک خالی کویر من پر از جوانه شد
تنم چون پرنده ای خسته و بسته بود
پرنده در حضور تو، از قفس روانه شد
آمدی و خواب کردی مرا به بوسه ای
خواب من چو رؤیا و یک فسانه شد
چو بیدار شدم پر زدی تو چون پرنده ها
قلب من برای تو آشیانه شد
صدایت زدم از پشت کوههای دور
تنم در تقلای تو زخمی و کلافه شد
چه بوده ای که این چنین مرا به سوی خود کشانده ای؟
سکوت من چگونه این چنین پر از ترانه شد؟
رفتی و مانده ام در عشق و حس انتظار
زندگی چه ساده تر پر از گلایه و بهانه شد
جام نوشین ز دستم ستاندی و پر زدی
جان من تشنه و خسته و دیوانه شد
تو آخر مرا کشتی از عشق خویش
زین سبب مرگ هم برای من شادمانه شد