در مدح گوسپند
خوشا خاطره های خوش کودکی رفیق
خوشا عشق بازی های دزدکی رفیق
خوشا هنگامی که جست می زدی از روی چشمه های جوشان
خوشا هنگامی که خودت را لوس می کردی برای مادرت
کنار رودهای خروشان
خوشا آن روز که مرا گفتی
“زندگی زیباست”
اما رفیق
دیری نگذشت
که پدرت را کشتند
و تو هیچ نگفتی
مادرت را بردند
و تو هیچ نگفتی
دوستانت را خوردند
باز هم چیزی نگفتی
یکه وتنها در چمنزار
باز هم مرا گفتی
"زندگی زیباست”
آری،شاید،
اما
رفیق؟
رفیق،با تو ام رفیق؟
ناگهان کجا رفتی هان؟
بر من مگو که تو را هم برده اند؟
کجا رفتی هان؟
پس چرا دیگر در چمنزار جست و خیز نمی کنی؟
چرا دیگر زیر باران عشق بازی نمی کنی؟
بگو با من آیا هنوز تن تو نرم است؟
بر من مگو که تراشیدند آن را با تیغ؟
آه رفیق برگرد
خواهش می کنم برگرد
آخر چگونه فراموش کنم تو را؟
چشم های عاشقت را من چگونه فراموش کنم؟
آن روزکه دیدمت در چمن زار
داشتی عاشقانه می نگریستی بر آن میش سپید!
آیا فهمیدی
که چرا چوپان در آن موقع تو را کتک می زد؟
چون از راهی که او می خواست منحرف شده بودی رفیق
راستی آن روز که دست و پایت را بستند
و تو را نشاندند بر عقب یک ماشین کهنه
آیا می دانستی به کجا می برندت؟
چه حسی داشتی وقتی آدم های سیاه پوش گرسنه
احاطه ات کرده بودند؟
چه حسی داشتی وقتی یک نفر با زانوهایش
گردنت را می فشرد به آسفالت کف خیابان؟
و تو روی آسفالت کف خیابان دست و پا می زدی
راستی آیا درد داشت وقتی چاقو را بر بیخ گردنت فشردند؟
پس چرا چیزی نگفتی رفیق؟
پس چرا همه اش ساکت بودی لعنتی؟
اصلا آیا دانستی چرا تو را کشتند؟
چون ثواب داشت رفیق
آیا صدای صلوات را می شنیدی؟
آیا صدای غرش آهن را می شنیدی؟
راستی حس کردم قبل رفتن،می خواستی چیزی بگویی
اعتراضی شاید؟
اما برای اعتراض،
دیگر خیلی دیر بود رفیق
راستی به چه فکر می کردی
وقتی سرت از تن جدا بود؟
به خاطره های خوش کودکی شاید؟!
به آن میش سپید شاید؟!
یا به آن چشمه های خروشان و مادرت شاید؟!
آه،چگونه باید فراموش کنم آن لحظه را؟
وقتی سرت را پرت کردند در آن تشت کثیف
و سر دوستانت را
و حتی سر آن میش سپید
آه،چگونه فراموش کنم؟
تو را که باز عاشقانه می نگریستی بر آن میش سپید!
چشم های عاشقت را هرگز فراموش نمی کنم
اما رفیق
دیگر چگونه می توان عاشق بود؟
دیگر چگونه می توان عاشق بود؟
آیا می دانی چشم هایت را به کدام طباخی شهر برده اند؟
آیا می دانی آن ها را چه کسی خورده است؟
آه رفیق
از من مخواه که فراموش کنم
چشم های مظلوم بی پناهت را
من از کنار جوی هر خیابان که می گذرم
بوی خون تو را می دهد رفیق
راستی رفیق
آیا هنوز هم می گویی
زندگی زیباست؟