هیس، هاش

آرام باش

کودکی در اتاق من خفته است

لباس سفید به تن دارد

و زیر این لحاف آبی

چه زیبا، چه معصوم

چه آرام او خفته است

جنسیتش را ندیده ام

او یک انسان است

و همین برای من کافی است

نگاه کن چه بی دلهره

چه آسوده او خفته است

حتم دارم که در رٶیای شیرینی فرو رفته است

من نمی دانم که او در خواب چیست

هر چه هست، پول نیست

قدرت نیست، شهوت نیست

که گویی

بر تمام آرزوهایش رسیده است

می دانم که شرابی نچشیده است

پس ولی مست ز چیست؟

که این چنین

در دنیای دیگری فرو رفته است

این چنین آرامشی در چهره اش

ساعت و سرعت و این ثانیه ها را

چه ماهرانه،چه کودکانه

 به بازی گرفته است

فردا امتحان ندارد

و هیچ ماموری به دنبالش نیست

نگاه کن چه بی دلهره

چه آسوده او خفته است

زود باش

پنجره ها را ببند

او نباید بشنود

صدای کوبیدن پتک بر آهن را

صدای بوق ماشین را

صدای جنگ و دعوا را

که در آرامشی بی نظیر خفته است

تمام درها را ببند

مگر نمی بینی

که با نظافتی این چنین خفته است؟

نجاتش بده

او هنوز

دست ناخورده است

هنوز دسته ی رادیکال

مغزش را سوراخ نکرده است

و هیچ عشقی تا کنون

قلبش را نشکسته است

آه، خواهش می کنم

او هنوز

صدای آژیر خطر را نشنیده است

سیگاری نکشیده است

و شرابی نچشیده است

او مهندس نشده است

زندگی چیست؟چه می داند او

او نمی اندیشد به مرگ

به عشق، به درد

او نه در زمین

که در آسمان ها خفته است

هر آرایش بشری به یقین

زیبایی معصومانه اش را

خدشه دار خواهد کرد

نگاه کن چه تنها

چه زیبا، چه آرام او خفته است

لباس سفید و تمیزی به تن دارد

و زیر یک لحاف آبی فرو رفته است

نه، شلوارش بوی بلوغ نمی دهد

و هیچ کسی او را در تخت خواب

دست مالی نکرده است

او باکره است

یک باکره ی واقعی

نه، نباید کسی به او تجاوز کند

زود باش

پنجره ها را ببند

تمام درها را ببند

هر چه از بیرون رسد آلوده است

هیس، هاش

آرام باش و هیچ مگوی

کودکی در اتاق من خفته است