می شنیدم سال ها

من صدایی آشنا

پشت دریا ها...شهری است؟

ناگهان برخاستم

قایقی را ساختم

وان در آب انداختم

دور میگشتم از این خاک غریب

پای تا سر همه جا موج مهیب

پیش می راندم بی شکیب
تا رسیدم به سکونی که در آن هر جهتی آبی بود

رنگ زخمی که فلک خورده کبودیش به جا مانده هنوز

همه جا پیدا بود

چشم دوختم  به همان آبی محض

باز آمد به گوشم ناله ی بی رمقی بس آشنا

پشت دریا ها...؟!
ناگهان حزن غروبی خونین بر کبود تن آن شد پیدا

مثل زخمی کهنه که به ناگه بشود باز به راز

چون سپهری آبی بر تنش یک سهراب

من شنیدم گفت با من آن صدای آشنا

شهری نیست پشت دریا ها،آن بالا،آن دورها

شهر همین نزدیکی است

در درون خود ما