یوسف جان! هم نسلی بی خاطره من! آن روز  که گذر می کردی آرام، از کوچه پس کوچه های تکرار انسانی، دنبال چه می گشتی؟ آیا نشنیدی حرفم را؟ "اینجا هیچ خط مستقیمی در کار نیست. به هر طرف بروی سرت گیج می خورد و خسته می شوی. پس چون ما بخواب و حرکت نکن! که سکون از چرخش والاتر است!" اما آن روز چشمانت بی قرار بود و شمشیرت آخته. و سکون برایت معنا نداشت. پس از سر خشم فریاد زدی و شروع به چرخش کردی. سرم را از زیر آن پتوی چرک و یخ زده بیرون آوردم و گفتم: "آنقدر بچرخ تا باور کنی!" و تو چرخیدی! چرخیدی و گفتی آزادی. گفتی آزادی و زندانی شدی! چرخیدی و گفتی عشق. گفتی عشق و ناکام شدی! چرخیدی و گفتی هنر. غم نثارت شد و کبود شدی! چرخیدی و گفتی شناخت. شدی جویبار جوینده و جریانت در خاکهای خشک فرو نشست! چرخیدی و شدی آدمی پوینده. و فردا رسیدی به همانجا که دیروز بوده ای! چرخیدی و گفتی انسان. و شمایلی از دهن و روده و آلت تناسلی به تو خندید! و تو باز هم چرخیدی. آن قدر که سرت گیج رفت و قامتت کنار خفتگان افتاد!

 دیگر شب شده بود و گرگ ها آن شب کنار همان ستونهای سوخته زوزه کشان دورت حلقه زدند و بی رحمانه حلقه را تنگ و تنگ تر کردند. و تو  ناگهان از خواب پریدی و گفتی: "گرگ ها نزدیکند، بیا فرار کنیم." من نیز خمیازه کشان گفتم: "گرگی نیست. خواب بد دیده ای!" و سرم را باز در آن پتوی چرک و یخزده فرو بردم، تا  با معشوق خیالی ام هم آغوش شوم. صبح که برخاستم اما، دیگر ندیدمت! گرگها به همین سادگی تو را ربودند! و تو به همین سادگی مُردی! تا بروی به آنجایی که نمی دانم کجاست! و من نیز به همین سادگی در گورستان زنده ها تنها شدم! بعد از رفتنت پدرت از گریه کور شد و برادران حسودت همه کاره شدند. بعد از رفتنت من هر روز در میان خفتگان آه می کشم که چقدر جای تو خالیست و اینکه ما چقدر شبیه هم بودیم! با این همه من از شرّ واقعیت به خیالم پناه بردم و تو به مرگ!

یادت می آید یوسف؟ معشوق تو نیز همچون معشوق من هر روز خودش را در کارخانه رنگ می کرد! و دست های مصنوعی و لب های مصنوعی و دماغ مصنوعی و سینه های مصنوعی و لبخند مصنوعی و عشق مصنوعی داشت! من با زن خیالی ام هم بستر شدم اما تو به جنگ رفتی و برای معشوقت سرودی: "گیسوان طلاییت مرا به یاد رنگ موهای ارزان بازار می اندازد! و آن لبهای سرخ و پستانهای فریبنده ات، عین دروغ و مسخرگی است! نگاه کن، داری چروک می خوری عروسک! پیکرت دارد می پلاسد و روزی خواهد آمد که با برجستگی های پیکرت تنها می توانی کرم ها را فریب دهی! آه، چه می گویند آدم ها با دهن های باز و آلت های آویخته!" آن دم به افقی تاریک خیره شدی و گفتی: "گوش کن، بیهودگی عشق را می شنوی؟ این صدای مانتالی ست. دختری که سه سال قبل از عشق من خودش را کشت! و این صدای مانتالیاست. دختری که عشقش مرا به جنون کشاند!"

و این گونه بود که عشق تو را به جنون کشاند وجنون به هنر! سالیان دراز در کلبه ای کوچک تنها ماندی و به هنر پرداختی و یک روز سرفراز و مغرور از کلبه در آمدی تا هنرت را عرضه کنی. یادت می آید چه شد؟ بازجویی ات کردند! کتکت زدند! به زندانت افکندند! و فریاد زدند: "بیا این هم مجوزی که می خواستی!" و آن روز سرخورده و آرام گذر کردی از میان کتاب ها: "هنر شاد زیستن، هنر پولدار شدن، هنر شیفته کردن دیگران" و آنجا بود که هنر را روی صورت سیاه وزارت ارشاد تف کردی و خون بالا آوردی. و رفتی سراغ علم! بوق تکنولوژی گوشَت را خراشید و میان درختان آهنین و گلهای مصنوعی و ستاره های قرمز وا ماندی و حیران شدی! دیدی رجّاله ها کنار میدان های شهر آبِ مغز می فروشند و چشم و روده و پاچه! چشم می جوند و عاروق می زنند! پس از چشمانت بیزار شدی! صدای مالیده شدن ورق های گالوانیزه می آمد، صدای استمنای ذرات فلزی و صدای مته فرزکاری که مغزت را شست. پس از گوش هایت بیزار شدی. لباسهای سرمایه داری را بو کشیدی و گفتی: "اینها همه شان بوی عن و ادکلن می دهند. بوی مصرف و دروغ." پس از بینی ات بیزار شدی و از همه چیز بیزار شدی و از خودت و عشقت هم بیزار شدی. و بالاخره باور کردی زندگی یک شوخی هرزه است و جهان طاقت قدم های سنگینت را ندارد. پس ایستادی. کتاب هایت را سوزاندی و گوش سپار گرگها شدی که له له کنان نزدیک می شدند. و بعد هم که خلاص! و من بعد از رفتنت هر روز پیراهن خونینت را می بویم و گریه می کنم. و با خودم می گویم که تو حق داشتی بروی!

شاید نمی خواستی  ببینی که حسودان چه ساده خواهران و برادرانشان را طعمه گرگها می کنند! نمی خواستی ببینی، مردانگی، چه ساده زیر کفش های پاشنه بلند سانتی مانتالیسم له می شود و ضجه می زند! نمی خواستی ببینی، روسپیان و هوس بازان شهر را تسخیر کرده اند و در هیاهوی پر دروغ پارک ها و آیس پک فروشی های لوس! عشق را مثله می کنند و بر سر مزارش قهقهه می زنند!

نه حد توان تو نبود، زیستن در میان آدم هایی که ایمانشان ملاتی از سکس و مدرک و اسکناس است! نه توان تو نبود که با بال های با شکوهت در قفسی کوچک پر پر بزنی که آسمان هم برای تو کوچک بود! حق داشتی که بروی! اما یوسف، آیا روزی در هیأت پادشاهی باز خواهی گشت؟!