زنده بگور
می ترسم، از همه چیز می ترسم، از اینکه دوباره ببینمت و هیچ چیز نتوانم بگویم، از اینکه رویت را برگردانی و اصلا مرا نبینی. از اینکه باز در خفا به من بخندی، به من و به همه ی رنجهایی که تا حال کشیده ام. نه، دیگر نمی خواهم ببینمت...
از قدم زدن در ساختمان سیمانی دانشگاه که مثل مرگ روی سرم سایه انداخته می ترسم. انگار آنجا همه تعقیبم می کنند و من مثل بازیگر فیلم های هیچکاک ترسان از جلوی دوربین ها می گذرم، نه دیگر نمی خواهم ببینمت...
از پله ها که بالا می روم انگار دارم سقوط می کنم. ای کاش می شد بالا بیارم، تمام دردها، دود ها، نفرت ها و ترس هایی را که تا حال استنشاق کرده ام را یکجا استفراغ کنم و خالی شوم. شاید آن وقت بتوانم پوچ و خالی و بی تفاوت از کنار همه چیز بگذرم. دقیقا همان طور که تو زندگی می کنی. نه، دیگر نمی خواهم ببینمت...
دستم را می مالم به کف اتاق. موکت آغشته به خاکستر و سیگارهای اخته شده است. نفسم درست بالا نمی یاد. همه جای تنم درد می کند. از بس که روی زمین خوابیدم. از بس که سیگارکشیدم. از بس که از اتاق 209 خوابگاه ماتم زده غروب آفتاب را تماشا کردم.
سرم منگ است. نفسم بد بوست. لش و بی اراده پخش زمین شده ام. انگار یک پتک سنگین گذاشته باشند روی قفسه ی سینه ام. به هیچ کس نگفتم که دیشب خون بالا آوردم. اما درد کمر، درد دست ها و پاها، درد ستون فقرات، و سر دردی که مثل انبوه کرم ها توی جمجمه ام رخنه کرده، این ها را تا کی می شود مخفی کرد؟ چه گوارا نگاهش را از من جدا نمی کند. همه چیز اتاق خاکستری است. خاکستری پریده رنگ. خوابم نمی برد. شاید چون نور ماه افتاده توی صورتم. اصلا بهتر که خوابم نمی برد. بخوابم که دوباره کابوس شوم؟ مگر آن شب نخوابیدم دیدم یک نفر با میله ی آهنی می کوبد توی سرم؟ درست یادم است. سرم گود شده بود. خون می پاشید روی زمین. من همه ی این کارها را بخاطر تو کرده بودم. آن وقت تو انگشت اشاره ات را به سمت من گرفته بودی و می خندیدی. آن روز هم که توی گونی حبس شده بودم به من گفتی که تقصیر خودم است. نمی دیدی آن ها دارند با ضربات چاقو تکه پاره ام می کنند؟ پس چرا نیامدی جلو به من کمک کنی؟ باز هم سرت را انداختی پایین رفتی توی کلاس؟ رفتی توی کلاس که چی؟ که بگذاری این ها باز هم توی مغزت پهن بار کنند؟ 4 سال سرت را انداختی پایین گفتی چشم که یک روز بشوی مثل خودشان؟ که یک روز توی خیابان بوق بزنی که من لیسانسه ام؟ نه دیگر نمی خواهم ببینمت...
صادقانه بگویم. من نمی توانم مثل تو باشم. نمی توانم از کنار این ها بی تفاوت عبور کنم. من می ترسم. از تمام فلش های یک سویه ی نظام آموزشی می ترسم. از تمام فلش هایی که یقه ام را پاره می کنند، گوشم را جر می دهند و هشدار می دهند که این طرفی بروم نه آن طرفی. از همان فلش هایی که تمام راه های آزادی را به رویم بن بست کرده اند، تمامی افکار مخالف را تحریف و سانسور کرده اند. از تمام فلش هایی که به من می گویند یا مثل من فکر کن یا بمیر. نه، من نمی توانم مثل تو باشم.
خروپف این جماعت گره گوری که بلند شود، پا می شوم می روم دستشویی. نه دستشویی نمی روم. می ترسم توی آینه نگاه کنم. اصلا همین جا مگر نمی شود؟ گریه ها و فریادهای من که هیچ وقت صدا ندارد. تازه باید برای آخرین بار با مادرم حرف بزنم. به او بگویم که اینجا خیلی به من خوش می گذرد، هر روز درس می خوانم. نمره هایم خیلی خوب است، می گویم که هر روز ورزش می کنم، هر روز شیر می خورم، گیتار می زنم، هفته ای یک بارم می روم اردو، می روم سفر، کلاس زبان میروم، کلاس کامپیوترمیروم، تازه به زودی یک عروس خوشگل هم قرار است داشته باشد. بعدش می توانم هر کاری بخواهم بکنم. همین طور است، من تا فردا باید صبر کنم...
دیگر برایم مهم نیست که تو چه میکنی، تو بمان، تو بخوان، تو برقص، تو شاد باش و همچنان بی تفاوت از کنار رنج ها و ستم ها عبور کن، و فردا مثل یک عروسک کوکی فریاد بزن: آه، من بسیار خوشبختم! فردا دیگر من نیستم، نمی خواهم باشم. نمی خواهم ببینمت. نه دیگر نمی خواهم ببینمت...