روزی نشسته بودم در باغ
روزی نشسته بودم در باغ
در آغوش گلهای یاس و بنفشه و شقایقهای هفت رنگ
شعر می خواندم و لبخند می زدم
تا اینکه مردی از کنار من گذشت
مردی که یاری نداشت
وکسی انتظارش را نمی کشید
اما ظهور کرد
ظهور کرد و آهسته از باغ گذشت
مرا دید نشسته ام در باغ
شعر می خوانم و لبخند می زنم
نگاهم کرد...
نگاهش غضب آلود نبود
اما بدنم را به لرزه انداخت
نگاهش را برگرفت و آهسته رفت
گل ها خندیدند
و من مانده بودم چه کنم
صدایش کردم
آی کجا می روی مرد؟
آن جا که می روی هوا گرفته است
بس راه پر پیچ و خم دارد اندر پیچ جاده ها
رفیق!
الان زمان جنگ نیست
زمان عشق است و شادی است
بیا قدری کنار این گلها بشین
ببین چه زیبایند
تا برایشان شعر بخوانی خیلی زود عاشقت می شوند
اما او مردی بود
که گل های باغ را به سخره گرفت
و تنها به جنگ کاکتوس ها می رفت
صدایش کردم
بیهوده شمشیرت را برنکش رفیق
شمشیر لجن را نمی برد
ناگهان صدای تار قعر لجن را لرزاند
و مردی با دست های زخمی از باغ گذشت
گل ها خندیدند
و من مانده بودم چه کنم
فریاد زدم:
اما رفیق
اینجا برای شادی فرصت خیلی کم است
آیا پشیمان نخواهی شد روزی؟
روزی که دیگر خیلی دیر باشد؟
بیا برگرد
برگرد تا برایت کمی شعر بخوانم
اما او شعرهای دروغینم را فراموش می کرد
گویی تنها
به آوایی از آسمانها گوش می کرد
مردی قدم می زد آرام در هوایی گرفته و تار
گرفته بود تنگ در آغوش رشته های تار
آرام می گذشت و از من دور می شد
آن قدر که دیگر شعرهایم را نشنید
من ماندم و گل ها
دوباره برایشان شعر خواندم و لبخند زدم
گل ها خندیدند
هر گلی که می پژمرد
سراغ گلی دیگر می رفتم
هم آغوشی با گل ها لذت عجیبی داشت
اما خیلی زود هوا گرفت
و من پیر و خسته شدم
لجن مرگ داشت مرا به کام خود می کشید
و دیگر هیچ گلی شعرهای دروغینم را به خود نپذیرفت
گل ها خندیدند
من اما دیگر نخندیدم
شعر هم دیگر نخواندم
مانده بودم تنها
مانده بودم ساکت
که یکهو شنیدم وای
از آن بالا
بسی دورتر از گل ها
همانجا آن ورای آسمان ها
وای آی
صدای تار می آمد وای
تا زنم فریاد
بسی کوشش نمودم تا سرم را از لجن بیرون کنم اما
لجن آرام، مرا در کام خودش می برد
آی عاشق ها، آی گل ها
فقط یک لحظه ساکت آی
از آن بالا صدای آی
فقط یک لحظه آرام آی...
گل ها خندیدند