ساختیم خانه ای بر فراز عشق و صفا

خانه آتش گرفت و هیزمش دود شد

آن پادشاه مغرور پر مدعا

گدای عشق شد شکست و بی غرور شد

دویدیم به شوق آتش و هیزم کشان شدیم

سیل شد، آتش فرو نشست و هر چه بود خاموش شد

آن کوچه های عشق و صفای کودکی

در ازدحام دروغ و هوس بی عبور شد

رفتیم سراغ آب تا تازه شود لبهای تشنه مان

آب سراب شد آسمان غروب شد

آن چشمان نافذ و دیدگان پر خمار

بنگر چه ساده رفت و بی فروغ شد

بردیم پناه به یک رنگی شب های آرزو

رؤیا تمام شد، نوبت کابوس شد

آن عشق که انسان به امیدش زنده بود

عمرش به سر رسید و هرچه بود نابود شد

دویدیم به شوق اذان و افراشتیم دست دعا

مسجد شکست و دستمان چروک شد

آن انسان که به ماه رفت و به خدا خنده کرد

قلبش را برون فکند و از درون پوک شد

عمری در پی حقیقت دویدیم و دیدیم

همه چیز مثل اشک عروسک دروغ شد