پایان عشق
ساختیم خانه ای بر فراز عشق و صفا
خانه آتش گرفت و هیزمش دود شد
آن پادشاه مغرور پر مدعا
گدای عشق شد شکست و بی غرور شد
دویدیم به شوق آتش و هیزم کشان شدیم
سیل شد، آتش فرو نشست و هر چه بود خاموش شد
آن کوچه های عشق و صفای کودکی
در ازدحام دروغ و هوس بی عبور شد
رفتیم سراغ آب تا تازه شود لبهای تشنه مان
آب سراب شد آسمان غروب شد
آن چشمان نافذ و دیدگان پر خمار
بنگر چه ساده رفت و بی فروغ شد
بردیم پناه به یک رنگی شب های آرزو
رؤیا تمام شد، نوبت کابوس شد
آن عشق که انسان به امیدش زنده بود
عمرش به سر رسید و هرچه بود نابود شد
دویدیم به شوق اذان و افراشتیم دست دعا
مسجد شکست و دستمان چروک شد
آن انسان که به ماه رفت و به خدا خنده کرد
قلبش را برون فکند و از درون پوک شد
عمری در پی حقیقت دویدیم و دیدیم
همه چیز مثل اشک عروسک دروغ شد
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:28 توسط رضا بنی احمد
|