چشمهایمان هیچ کجا را نمی دید. فقط پنجره بود که مثل دهن مرده با نور کم زور ماه روشن شده بود. شیرین خودش را کشاند به سمت پنجره و مثل بچه گربه ها رفت بالای طاقچه نشست. حرکاتش کند و بی اراده بود. انگار خواب باشد. سامان بغل دست من نشسته بود. داشت در گوش شراره وزوز می کرد. به سامان گفتم: "مثل اینکه شیرین خانوم حالشون خوب نیست." سامان گفت: "به من چه، می خواس اینقد نکِشه." فرهاد آن ته گوشه ی اتاق نشسته بود و توی تاریکی اصلا پیدا نبود. فقط با نور سیگارش بود که می شد پیدایش کرد. لیلا خانوم خیر سرش رفته بود آشپزخانه شمع بیاورد. بعد از دو ساعت برگشت.گفت که شمع پیدا نکرده.

 سایه شیرین کنار پنجره بی حرکت بود. سعی کردم توی تاریکی تمام پیکرش را تجسم کنم. موهای بلند سیاه، صورت ناز عروسکی، لبهای غنچه ای سرخ، دستهای ظریف با ناخنهایی که لاک سفید داشت. فکر احمقانه خیلی وقت بود که توی سرم بود. یواشکی به سامان گفتم "شیرین خانوم تنهاست، می رم باهاش حرف بزنم." رفتم نزدیک. شیرین با چشمان رک زده به یک نامعلوم خیره شده بود. سعی کردم سر صحبت را باز کنم. بی فایده بود. انگار نمی شنید. بغلش کردم آوردمش پایین. مثل یک تکه گوشت لش و بی دفاع بود. اصلا تکان نمی خورد. روی زمین درازکشش کردم. کمی با دستانش بازی کردم. پاهایش را این ور آن ور کردم. انگشتانش انگار یخ کرده باشند. یکهو ترس برم داشت. گفتم: "یکی آب بیاره لطفا." شراره با خنده ی چندش آوری گفت: "اونو ولش کن بابا، مرده، بی خیالش شو" آهسته گفتم "خفه شو، بابات مرده" صورتم را بردم نزدیک صورت شیرین، توی گوشش گفتم: "شیرین، شیرین خانوم؟" شراره زهر خودش را ریخت: "ببینم مثل اینکه تو به این جنازه خیلی علاقه پیدا کردی." بعد شراره و سامان جفتی زدند زیر خنده. احساس کردم همه دارند چپ چپ نگاهم می کنند. اگر سامان آنجا نبود حتما دخل شراره را می آوردم.

با خودم گفتم بروم پیش فرهاد ببینم چه کار دارد می کند. آن گوشه ی اتاق توی تاریکی پیدایش کردم. کنارش نشستم. به سیگارش که پک زد صورتش کمی روشن شد. احساس کردم چشمهایش قرمز است. گفتم: "گریه کردی هان؟ به خاطر شیرین؟" جوابم را نداد. بعد بدون آنکه صدایش در بیاید شروع کرد به هق هق کردن. از حرفم مثل سگ پشیمان شدم. خواستم حرف را عوض کنم. "راستی آهنگ جدید نامجو رو شنیدی؟ تو لپ تاپمه، می خوای بیارمش؟" هیچ چیز نگفت. از جایم بلند شدم. گفتم: "صبر کن الان واست می یارمش" فرهاد در حالیکه خودش را می خواست روی زمین درازکش کند با یک جور صدای عجیب و کشداری گفت: "نه، نمی خواااام" همین طور ایستاده خشکم زده بود. نمی دانستم به کدام طرف بروم.

از آشپزخانه صدای تلق و تولوق می آمد. گمانم لیلا داشت ظرف می شست. نگاهی به اتاق انداختم. احساس کردم هیچ کس حواسش به من نیست. فرهاد گوشه اتاق لش و خمار پخش زمین شده بود. شراره و سامان هم که توی تاریکی داشتند لب می گرفتند. لیلا هم توی آشپزخانه داشت ظرف می شست. بهترین موقع بود که بروم کنار پنجره. چند قدم که به پنجره نزدیک شدم ترس همه وجودم را فرا گرفت. شراره مثل سگ تیز بود. اگر تکه ای به من می انداخت بد بخت می شدم. با خودم گفتم: "بالاخره که این کثافتا می خوان شب بگیرن بخوابن. صدای خرخر همه که بلن شه پا می شم می رم کنار پنجره پیش شیرین." از این فکر بدجوری هیجان شهوانی پیدا کردم.

دوباره سعی کردم فرهاد را توی تاریکی پیدا کنم. سیگار دستش نبود اما فهمیدم کجا نشسته. فکر احمقانه دست بردار نبود. احساس کردم آدم رذلی هستم. فرهاد سالها عاشق شیرین بوده. چطور می توانستم؟

اصلا فرهاد بیخودی داشت خودش را شکنجه می کرد. شیرین دختر لجباز و بی احساسی بود. از پسرهای رمانتیک و با احساس چندشش می شد. همیشه دوست داشت یک مرد خشن و زورگو بالا سرش باشد. من هم احساس می کنم یک مقدار تمایلات سادیستی دارم. شاید به همین خاطر بود که شیرین چند باری با نگاهش به من ابراز علاقه کرده بود.

باید تا موقعی که همه به خواب می رفتند یک طور خودم را سرگرم می کردم. به فکرم زد بروم توی آشپزخانه به لیلا خانوم کمک کنم. توی تاریکی نمی شد چیزی دید. فهمیدم دارد ظرفها را از قفسه در می آورد. یکهو متوجه حضور من شد. بشقاب از دستش اقتاد روی میز. "وای تو کی هستی دیگه؟" گفتم: "منم لیلا خانوم، گفتم اگه کمکی هست..." جوابم را نداد. از نور موبایلش کمک گرفت تا برود سمت اجاق، قابلمه غذا را بردارد. رفتم جلو تا قابلمه غذا را از دستش بگیرم. یکهو هلم داد عقب. "تو یکی لازم نکرده کمک کنی" بور شدم. می خواستم همه آدمهای آنجا را بکشم، بعدش با خیال راحت بروم کنار پنجره. سعی کردم صدایم را کنترل کنم: "به هر حال دستتون درد نکنه، می خواین بچه ها رو صدا کنم برای شام؟" بیخودی این را پرسیدم. جوابم را نداد. از آشپزخانه آمدم بیرون. احساس می کردم هیچ کجا جای من نیست.

دوباره پیکر شیرین آمد توی ذهنم. این فکر احقانه لعنتی همه وجودم را تسخیر کرده بود. یکهو فکر خوبی به ذهنم رسید. یک سیگار از جیب کتم بیرون آوردم و خیلی خونسرد به سمت پنجره حرکت کردم. این بار شراره چیزی نمی توانست بگوید. من داشتم می رفتم کنار پنجره سیگار بکشم. پنجره را باز کردم. هوای بیرون گرم، مرطوب و راکد بود. زیر چشمی به شیرین نگاه کردم. درست پیدا نبود. اما سفیدی بدنش را می شد توی تاریکی هم تشخیص داد. انگار موهای سیاه و بلندش روی زمین افشان شده بود. قلبم داشت تند تند می زد و عرق سرد چندش آوری تمام بدنم را خیس و آزرده کرده بود.

این بار سامان بود که دست به کار شد. مثل دلقکها با یک حالت شعرگونه شروع به خواندن کرد: "بیا بیا اون طرف، از کنار پنجره، بیا بیا اون طرف از کنار ..." شراره خنده نمکی چندش آوری سر داد. فرهاد با صدای کلفت از خواب بیدار شده گفت: "ببینم، کسی رفته کنار پنجره؟" یکهو توی تاریکی خودم را سریع از کنار پنجره دور کردم. نشد جلوی لرزش صدایم را بگیرم: "نه بابا، من فقط رفتم پنجره رو باز بذارم دود سیگارا برن بیرون" بعد از یک دقیقه خیلی خونسرد گفتم: "راستی بچه ها پاشین بریم شام. لیلا خانوم زحمت کشیدن لوبیا پلو درس کردن" سامان و شراره بعد از چند دقیقه از جایشان بلند شدند. اصلا اشتها نداشتم. اما جز اینکه دنبالشان راه بیفتم چاره ی دیگری نداشتم. فرهاد از جایش تکان نخورد.

توی تاریکی دور میز گرد نشستیم. سامان برای خودش و شراره غذا ریخت. من هم با بشقاب خالی وانمود می کردم که مثلا دارم غذا می خورم. هیچ کس هیچ حرفی نمی زد.

بعد از شام لیلا رفت ملافه و پتو بیاورد. برای اینکه کسی به من شک نکند دورترین نقطه از پنجره را برای خوابیدن انتخاب کردم. فرهاد هم دقیقا همانجا خوابیده بود. سامان و شراره جایشان را کنارهم بغل شومینه پهن کردند. لیلا هم دم در آشپزخانه برای خودش ملافه انداخت. هیچ چیز توی تاریکی مشخص نبود با این حال چشمانم را باز نگه داشته بودم. یک ساعتی همانطور منتظر ماندم تا همه خوابشان ببرد. باز هم دلم راضی نمی شد. اگر یکی شان بیدار می شد یک چیزی به من می گفت چی؟ باز هم صبر کردم. فکر می کنم چند ساعتی گذشته بود. دیگر مطمئن بودم که هیچ کس بیدار نیست.

آرام ملافه را از روی خودم پس زدم. فرهاد درست روبرویم خوابیده بود. قیافه اش نشان می داد که در خواب عمیقی باشد. نیم ساعتی طول کشید تا توانستم بلند شوم بایستم. اولین قدم را که برداشتم پایم خورد به پای فرهاد. لعنتی خوابش سبک بود. خودش را روی زمین چرخاند. بعد با صدای نیمه خواب نیمه بیدار گفت: "کجا داری می ری؟" هول ورم داشت. از ترس اینکه مبادا کسی بیدار شود خیلی آهسته رفتم توی گوشش گفتم: "هیچ چی تو بخواب. من میرم کنار پنجره یه سیگار بکشم."