بچّه که بودم آرزو داشتم یه سرباز باشم، یه سرباز واقعی که اونقدر قویه که از هیشکی نمی ترسه امّا همه ازش می ترسن. دلم می خواست یه طوری راه برم که همه بهم احترام بذارن، که همه به حرفام گوش کنن. وقتی کسی خونه نبود یه لباس شبیه لباس نظامیا تنم می کردم و تو خونه بلند بلند با خودم داد می زدم: "بشین... پاشو...بشین... پاشو" همیشه مثل آدم بزرگا رفتار می کردم. نمی ذاشتم کسی بفهمه من شبا جای خودمو خیس می کنم....

بالاخره روز موعود فرا رسید. با روپوش سرمه ای نشسته بودم پشت صندلی چایی شیرین می خوردم با نون و مربا. آهنگ "همشاگردی سلام" داشت از رادیو پخش می شد. قرار بود مرا بگذارند مدرسه ی مهرگان. مادرم دستم را گرفته بود. بیخودی اضطراب داشتم. با هم وارد یک محوطه ی آسفالته ی بزرگ شدیم. همه روپوش های شبیه من تنشان بود. آقایی که ریش بلند داشت قرار بود ناظممان باشد. گفت که پدر و مادرها بروند. مادر من هنوز نرفته بود. ایستاده بود کنار در و به من نگاه می کرد. از اینکه داشت مرا می پایید احساس خوبی نداشتم. دلم می خواست بگذارد برود. بگذارد تنها باشم. ناظم رفت پای بلند گو تا ما را به صف کند. خیلی بلند داد می زد. "از جلو ... نظام ...خبر...دار..." همان جا یاد گرفتیم که باید طوری توی صف قرار بگیریم که دقیقاً توی یک خط باشیم و هرکس با نفر جلویی اش به اندازه ی یک گوسفند بالغ فاصله داشته باشد. وقتی مرتب شدیم یک نفر رفت که برایمان قرآن بخواند. بعدش دوباره ناظممان رفت پای بلند گو و حدود یک ساعت برایمان صحبت کرد. گفت که باید بچه های خوبی باشیم. خوب درس بخونیم و به پدر و مادر و معلممون احترام بذاریم. گفت اگر اینکارها را بکنیم به بهشت می رویم و در غیر این صورت در آتش جهنم خواهیم سوخت. داشت از عذاب های سخت جهنم برایمان تعریف می کرد. از اینکه پاهایم درد گرفته بود ناراحت نبودم. داشتم سرباز شدن را تجربه می کردم و این حس خوبی بود. سر آخر هم از زیر قرآن ردمان کردند و ما وارد کلاس شدیم...

معلممان خانمی میانسال بود که چادر سر می کرد. او هم برایمان از نیکی به پدر و مادر و معلم صحبت کرد. اینکه اگر درست رفتار کنیم و منظم باشیم خدا با ما مهربانی خواهد کرد و اگر نه ما را مغضوب خواهد ساخت. اولین درسش را با آموختن حرف الف شروع کرد. "ببینید بچّه ها، خیلی آسونه، مثل یک خط راست می مونه، مثل اینکه شما صافِ صاف بایستید. توی صف هم باید همین طور باشید. متوجه شدید؟" همه چیز رنگ و بوی سربازی داشت و من داشتم لذت می بردم. تنها چیزی که آزارم می داد حماقت اطرافیانم بود. انگار هیچ هدفی در زندگی شان نداشتند. همین طور آمده بودند مدرسه که آمده باشند مدرسه. امّا این یک فایده هم برای من داشت. می توانستم قدرتم را به بچّه ها نشان بدهم. می توانستم یک گروه از همان بچّه های احمق تشکیل بدهم و بشوم گروهبان. که همین طور هم شد...

مدرسه ی ما جوّ ترسناک و خشکی داشت. ناظم هر روز موها وناخن هایمان را چک می کرد. موهایمان نباید توی دست می آمد. ناخن ها را هم باید از ته می گرفتیم. بدون روپوش هم کسی حق ورود به مدرسه نداشت. فکر می کنم من تنها کسی بودم که از روزهای مدرسه ام لذت می بردم. اما بدترین روز زندگی ام در یکی از همین روزها اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان بود که ما در کلاس آموزشهای قرآنی نشسته بودیم. اواسط کلاس بود که بچه ها شروع کردند به شلوغ بازی. مرا به خانم معلم نشان می دادند و می گفتند این خودش را خیس کرده است. از خجالت سرخ شده بودم. دلم می خواست بچه ها را خفه کنم. از دلسوزی معلم هم داشت حالم بهم می خورد...

پنجم دبستان که بودم برای اولین بار با پدرم رفتم سینما. فیلم در مورد یک سرباز ایتالیایی بود که برای جنگ به یونان آمده بود و آن جا عاشق یک دختر یونانی شد. سرباز توی فیلم خیلی قشنگ ماندولین می زد. وقتی از سینما بر می گشتیم به پدرم گفتم که برایم ماندولین بخرد. گفتم که می خواهم شبیه آن سربازی باشم که توی فیلم بود. آن قدر پاپیچش شدم که آخر عصبانی شد: "اصلاً اشتباه کردم آوردمت سینما" اما مدتی بعد یک گیتار ارزان قیمت برایم خرید. خیلی خوشحال شده بودم. اما بلد نبودم از آن استفاده کنم، صدایش را که در می آوردم مادرم اعصابش بهم می ریخت...

بالاخره دبستان با همه خوبی ها و بدی هایش سپری شد و آرزوی سرباز شدن هم چنان در دلم موج می زد. مادرم می گفت که دیگر بزرگ شده ام. الان می فهمم که دروغ می گفته اما آن موقع کیف می کردم. با هم رفتیم پاساژ گلستان تا دفترهای مدرسه را انتخاب کنیم. یکجا هم ثبت نام کردیم تا کتاب ها را به ما بدهند. گفت که مرا می گذارد مدرسه ی کوروش...

 روز اسم نویسی فرا رسید. مادرم در به در دنبال چادر می گشت. پیدا نکرد. قرار شد با پدرم بروم. چند روزی بود ریش هایش را نتراشیده بود. به من گفت که پیراهن آستین بلند با شلوار پارچه ای بپوشم. گفت که خیلی مؤدب رفتار کنم. اگر از من پرسیدند نماز می خوانم بگویم که هر روز می خوانم، نماز شب هم می خوانم. گفت که بگویم مرجع تقلیدم آقای...است. نشستم توی ماشین پدرم. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که رسیدیم. آنجا هم مثل مدرسه ی مهرگان یک حیاط آسفالته ی بزرگ داشت که بچّه های بزرگ تر از من داشتند آن جا فوتبال بازی می کردند. رفتیم پیش مدیر مدرسه آقای کلانی. خیلی اضطراب داشتم. اولش با پدرم صحبت کرد. بعد چند تا سؤال هم از من پرسید. من هم هرچه پدرم گفته بود تکرار کردم. مدیر لبخند پدرانه ای به من زد. بعد بلند شد تا از روی قفسه یک چیزی بردارد. یک پایش می لنگید. بعداً فهمیدم جانباز بوده...

اول مهر که شد اجازه گرفتم تا تنهایی بروم مدرسه. همه جمع شده بودیم توی حیاط. ما را به صف کردند. یادم می آید که در موقع از جلو نظام از همه بلند تر الله اکبر گفتم. موقع خواندن قرآن هم خوب گوش می کردم. ناظممان آقای معصومی از همان ابتدا توجهش به من جلب شده بود…

مدرسه ی کوروش هم روحیه ی سربازی ام را به خوبی ارضاء می کرد اما بچّه های ناجور زیاد داشت. زنگ های تفریح بچّه ها به جان هم می افتادند، فحش های رکیک به هم می دادند. اما همه شان از ناظم حساب می بردند. آقای معصومی که عربی، ادبیات، تاریخ جغرافی و هنر هم به ما درس می داد مردی بلند قد و لاغر  بود که ته ریش و یک عینک خیلی بزرگ داشت. هر که را می دید توی صف بی نظمی می کند به شدت کتک می زد. سر کلاس هم نمی دانم چرا تنها از عده ی خاصی درس می پرسید. هیچ کاری هم به کار من نداشت، فقط یک روز گفت که بعد از کلاس با من کار دارد. بچّه ها که رفتند بیرون آمد کنار من نشست. سؤال های بی ربط می پرسید. نمی دانستم چه جواب بدهم. بعد دستش را گذاشت روی پایم. هیچ چیز نگفتم. خودش را بیشتر به من نزدیک کرد. دستش را روی پاهایم حرکت می داد. بوی عرق می داد. هی به من نگاه می کرد و لبخند می زد. حالم داشت بهم می خورد. یکهو بلند شدم و از روی میز فرار کردم بیرون. از فردایش با من سرسنگین برخورد می کرد. یک بار هم مرا تهدید به اخراج کرد...

ماجرا از یک زنگ تفریح احمقانه شروع شد. بچّه ها دورم حلقه زده بودند و به من جوّ می دادند که از میله ی پرچم بروم بالا. من هم نمی خواستم کم بیاورم. تا نیمه که بالا رفتم آقای معصومی از پشت پنجره مرا دید. صدایم کرد که بروم توی دفترش. پرونده ام را کشیده بود بیرون و می گفت که اخراجم می کند. خیلی ترسیده بودم. شروع کردم به گریه کردن. التماسش می کردم. او هم مثل سربازها قدم بر می داشت و بلند بلند فریاد می زد. بعد آمد پشت سرم و خودش را چسباند به من. من هم فقط گریه می کردم. سرآخر از اخراج من صرف نظر کرد...

مجتبی از دوستانم صدای خوبی داشت. زنگ های تفریح برایمان اذان می خواند. مدیرمان گفته بود هرکس برود نمازخانه به او کارت جایزه می دهیم. بچّه ها به حالت دو می رفتند نماز بخوانند بعدش هم که می آمدند بیرون کارت های جایزه شان را به رخ همدیگر می کشاندند...

سوم راهنمایی که بودم با پسری به نام مسعود آشنا شدم. از من بزرگ تر بود امّا دوم راهنمایی درس می خواند. همیشه اطرافم پرسه می زد. نمی دانم چرا این قدر به من ابراز محبت می کرد. همیشه از بوفه ی پر ازدحام مدرسه برایم ساندویچ می خرید و می داد به من. یک روز هم به من گفت که با او بروم رختکن گوشه ی حیاط. گفت که با من یک کارهایی دارد…[الان می فهمم که خیلی های دیگر هم مثل من اولین لذت نفرت انگیز جنسی شان را در رختکن های فرو ریخته ی یک محوطه ی آسفالته تجربه کرده اند...]

بالاخره آن سه سال سیاه در راهنمایی کوروش به سر آمد و من به اندازه ی کافی راهنمایی شده بودم تا بتوانم وارد دبیرستان بشوم!

دبیرستان همه چیزش فرق داشت. مادرم می گفت فقط باید به کنکور فکر کنم. پدرم پول نداشت اما بالاخره مادرم راضی اش کرد تا مرا بگذارند مدرسه ی غیر انتفاعی. دبیرستان رسول قبول شدم. روحیه ی سربازی ام داشت به جاهای عجیبی کشیده می شد. این بار دیگر ترس از کتک خوردن نبود. ترس از امتحان بود. ترس از کنکور بود. همه چیز در خانه مان رنگ و بوی کنکور به خودش گرفته بود. اتاقم پر شده بود از کتاب و جزوه. همه ی کارهایم را کنارگذاشته بودم. ورزش نمی کردم. گیتار نمی زدم. طرح های بلند پروازانه نمی دادم. تمام افکار جالبی که به ذهنم می آمد در نطفه خفه می کردم. فکر سرباز شدن هم به کلی از سرم پریده بود...

هر بار که از اتاقم می آمدم بیرون که بروم دستشویی یا بروم از توی یخچال یک چیزی بردارم، مادرم یک طور نگاهم می کرد که چرا دارم وقتم را تلف می کنم. شبها هم توی خواب با خودم حرف می زدم، اینکه حضرت موسی چند ماه را در غار سپری کرده، اینکه اگر دو ضلع مثلثی برابر باشند مساحتش از کدام نکته به دست می آید، اینکه اگر اسمی این طور باشد مبتدای مؤخر است، اینکه محلاً مرفوع است...

پدرم می گفت باید دولتی قبول شوی، مادرم می گفت تو نابغه ای باید برق شریف بخوانی...

به سوم دبیرستان که رسیدم واقعاً کم آورده بودم. سال ها بود که توی اتاقم حبس شده بودم. سال ها بود که سفر نرفته بودم، سال ها بود که دست به گیتارم نزده بودم. همه اش باید همان نکته های احمقانه را توی مغزم فرو می کردم. خودم را دلداری می دادم که من یک سربازم و نباید کم بیاورم. مادرم هم دلداری ام می داد. می گفت همین چند ماهه را درس می خوانی، بعدش می روی دانشگاه هر غلطی که می خواهی می کنی. من هم خیلی زود یاد گرفتم که هر چه دیگران می گویند گوش کنم. چاره ی دیگری نداشتم...

نمی دانستم چرا دارم آن کتاب ها را می خوانم. اما می خواندم. هیچ علاقه ای هم به آن ها نداشتم. وقتی به پدرم گفتم که می خواهم بروم رشته ی موسیقی یک طوری نگاهم کرد که حرفم را پس گرفتم...

سر جلسه کنکور اضطراب داشت قلبم را از جا می کند. از سر جلسه که برگشتم راضی نبودم. سراسری مهندسی کشاورزی زاهدان قبول شدم، آزاد هم صنایع پرند. بر خلاف میل پدرم تصمیم گرفتم همان صنایع آزاد را بروم. نمی دانستم چه جور رشته ای است. بقیه هم نمی دانستند. چند ماه اول کارم این شده بود که توی کله ی عمه ها و دایی های زبان نفهمم فرو کنم که این رشته صنایع دستی نیست، صنایع غذایی هم نیست، یک جور رشته ی خاصی است مخصوص به خودش، که مثلاً می رویم توی کارخانه...

با شور و اشتیاق خاصی وارد دانشگاه شدم. این همه زجر کشیده بودم تا برسم به جایی که به قول مادرم هر غلطی که می خواستم می توانستم بکنم.  همه می گفتند که دوران دانشجویی بهترین دوران زندگی هرکس است، اما من  هرچه منتظر شدم که لذتی از آسمان نازل شود، نشد. صبح ها با صدای دلخراش زنگ ساعت خواب های خوشم را نیمه کاره رها می کردم، لباس تنم می کردم و می خزیدم توی صف تاکسی. روبروی فرودگاه امام خمینی پیاده می شدم، با حراست دم در یکی بدو می کردم و وارد یک محوطه ی سیمانی می شدم...

هیچ علاقه ای  به درس خواندن نداشتم. کارم شده بود سیگار کشیدن و پرسه زدن در محیط دانشگاه. ظهر ها می رفتم غذای آهنی سلف را فرو می کردم توی حلقم و منتظر کلاس بعدی ام می شدم. عصرها هم برمی گشتم خونه. فقط شب های امتحان بود که به جنب و جوش می افتادم. جزوه ها را همان اواخر ترم کپی می گرفتم. پروژه ها را هم زورکی سمبل می کردم. تنها می خواستم آن درس ها را قبول شوم تا از شرّشان خلاص شوم. شب های امتحان می رفتم کنار راه پلّه ی حیاط می نشستم تا از زور سرما خوابم نبرد. انواع روش های فرزکاری، تنش و کرنش قطعات فولادی، آنالیز واریانس یک طرفه، روش های خر کردن مشتری برای فروش بیشتر و هزار کوفت و زهرمار دیگر را باید در طول آن شبها فرو می کردم توی مغزم. از صدای کلاغ ها می فهمیدم که صبح شده است. با خودم می گفتم که این کلاغ ها چقدر خوشبختند. هوا به تدریج روشن می شد و یک روز احمقانه ی دیگر از راه می رسید...

 سیاه ترین روزهای زندگی ام از وقتی شروع شد که چشمانم به چشمان سیاه دختری به نام میترا گره خورد. نمی دانم چه مرگم شده بود. توی کلاس تمام حواسم به میترا بود. صدای استاد توی گوشم مثل وزوز زنبور بود. پس از چند هفته عزمم را جزم کردم تا به او پیشنهاد دوستی بدهم. اولش یک طور برخورد کرد که انگار صدایم را نمی شنود. بالاخره رویش را برگرداند: "بله؟ کاری داشتین شما با من؟" لال شده بودم. آن قدر مکث کردم که گذاشت رفت. بار دیگر که رفتم حرف دلم را صادقانه زدم. گفت که علاقه ای به دوستی ندارد. گفتم که عاشقش هستم. هیچ چیز نگفت، رفت. فکر کردم که این یک نشانه ی مثبت باشد. هر روز کار من این شده بود که توی راه پله انتظارش را بکشم تا کلاسش تمام شود، ببینمش. آن قدر دنبالش راه افتادم که بالاخره یک بار عصبانی شد: "اگه یه بار دیگه مزاحمم بشی مثه یه پسر خیابونی باهات رفتار می کنم." مدتی کشیدم کنار. لعنتی از فکرم بیرون نمی رفت. وقتی فهمیدم میترا دوست پسر دارد بد جوری بهم ریختم. شبها خوابم نمی برد. روزها هم همه اش توی لاک خودم بودم. همه ی امتحانات را هم گند زدم. نامه ی مشروطی ام آمد در خونه. بابام از همه بیشتر عصبانی شد. هی پولشو به رخم می کشید، اینکه اون از صبح تا شب جون می کنه و من هیچ قدر نمی دونم. تمام شش سال دوران دانشجویی همین سرکوفت را به من می زد...

اما الان دیگر همه چیز تمام شده. میترا مدتی است که ازدواج کرده، من مانده ام با یک قلب شکسته، با ریه هایی که هنوز تیر می کشند، با گیتاری که هنوز خاک می خورد، با رشته ای که هنوز نفهمیدم چرا خواندمش و با آرزوهایی که همه شان را یک روز ریختم توی سطل آشغال بزرگ محوطه ی دانشگاه. بیخودی گریه ام گرفته. دارم کله ی کچلم را توی آینه برانداز می کنم و فکر می کنم که اصلاً به من نمی آید. یک لباس به رنگ لجن تنم کرده ام که ماه هاست شسته نشده. بیچاره مادرم حق دارد که هر موقع کنارش می نشینم یک طور خاصی نفس بکشد که انگار بو می دهم. وقتی به گذشته نگاه می کنم حالم از خودم و بلند پروازی هایم بهم می خورد. حاضرم هرچه که دارم بدهم تا جای آن کلاغی باشم که صبح امتحان بالای سرم قار قار می کرد. همه چیز دنیا به نظرم لوس و مسخره می آید. درست موقعی به آرزوی کودکی ام رسیدم که دیگر هیچ چیز برایم فرقی نمی کند. اما الان دیگر چه بخواهم چه نخواهم یک سربازم. سربازی که فقط می تواند اشک بریزد. مادرم می گوید مرد که گریه نمی کند، به خصوص وقتی که سرباز باشد. اما من چگونه می توانم یک سرباز باشم وقتی که دیگر نه چیزی برای مبارزه کردن دارم و نه چیزی برای از دست دادن...