دهکوره
کتری به نفس نفس می افتد، بعد سوت می زند، بعد جیغ می کشد. پدر عصبانی می گوید یکی پاشه بره این چایی رو دم کنه. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد. بالاخره مهتاب از جایش بلند می شود.
حوصله هیچ کس را ندارم. انگار از همه متنفر باشم. همه لش، بی رمق با دهنهای بدبو و چشمهای خمار روی قالی چمباتمه زده اند و منتظر صدای اذانند. میل سیگار دارد دیوانه ام می کند. از جایم بلند می شوم. پدر می گوید: " تو کجا؟" در حالی که در را باز می کنم می گویم: "می رم گوسفندا رو ببرم چرا."
بالاخره از آن خانه خلاص می شوم. از کنار مسیر همیشگی رد می شوم. با خودم می گویم: تا آبشار می روم، بعدش برمی گردم. سیگار مگنا قرمز را از جیب کتم در می آورم. می رسم کنار برکه. کرمم گرفته قورباغه ها را اذیت کنم. یک تکه چوب می گیریم دستم. برکه شان را گل آلود می کنم. تو با حامد رابطه جنسی داشته ای نه؟ سر قورباغه را آنقدر فشار می دهم تا بمیرد. از جایم بلند می شوم. سنگ های مسیر را شوت می کنم توی رودخانه. مورچه ها روی زمین دور پوست خربزه جمع شده اند. از نزدیک نگاهشان می کنم. مورچه های لعنتی، از همان مورچه هایی که الان به جان پدر بزرگم افتاده اند و دارند تکه تکه اش می کنند. اون شب که زنگ زدم کدوم گوری بودی تلفونو جواب ندادی؟ پوست خربزه را پرت می کنم توی رودخانه.
دیگر نصف مسیر را آمده ام. رسیده ام به همان تپه ی خاکستری که بچگی توی دهنه اش با یاسر کشتی می گرفتم. دیگه حوصله ی منو نداری نه؟ که یکی دیگرو دوس داری آره؟ گل زرد وحشی را از ریشه در می آورم. بی صفت حقت بود. من که گفتم خوشبختت می کنم. گفتم که عاشقت هستم. حالا می روی سر کوچه با حامد حرف می زنی کثافت؟ بقیه مسیر را می دوم. تشنگی عذابم می دهد. از عطش لذت می برم. اصلا برای همین است که روزه می گیرم. سرعتم خیلی زیاد شده. چشمانم سیاهی می روند. الان است که پرت شوم پایین توی رودخانه. خودم را به تنه ی درخت می گیرم تا جلوی دویدنم را بگیرد. حالم دارد بهم می خورد.
نیم ساعتی همان جا می نشینم. دیگر چیزی به آبشار نمانده. صدایش را می شنوم. به نیره فکر می کنم و به تمام سوزنهایی که در بدن سفید و کوچکش فرو کرده ام. سرم را می کوبم به تنه درخت. احساس می کنم آدم نحسی هستم. سرم داغ می شود. به فکرم می زند که بروم و سرم را زیر آبشار بگیرم. گریه ام گرفته. چرا با من این کار را کردی سپیده؟ سرم را فرو می برم توی فشار آب. لباسهایم خیس می شوند. مقدار زیادی آب می خورم. سرم را که بیرون می آورم احساس می کنم که حالم بهتر است. هوا دارد تاریک می شود. صدای اذان همه جا می پیچد. دارد باد می آید و همه جای تنم در لباسهای خیس به لرزه افتاده. می نشینم روی زمین. با دستهایم زانوهایم را سفت می چسبم تا دیگر نلرزم.
نمی خواهم به خانه برگردم. نمی خواهم بروم ببینم آن لش و لوش ها دارند خرما توی دهنشان می کنند و هی غر می زنند و اه و اوه می کنند. می خواهم همین جا بمانم. از خودم بدم می آید. سپیده تو دیگر می ترسی توی آینه نگاه کنی. نه؟ تویک روز زیباترین دختر ده بودی، اما حالا خودت هم رغبت نمی کنی به خودت نگاه کنی. من چرا این کار را با تو کردم سپیده؟ حالا پدرت حتما دنبالم است. حامد هم همین طور. سرم را بلند می کنم. آسمان خاکستری است. ستاره ام را پیدا نمی کنم. می ترسم به خانه برگردم. لباس های لعنتی خشک بشو نیستند. بد جوری دارم می لرزم.