عشق و خدا چنان ارتباط نزدیکی با هم دارند که در یک کلام می توان گفت خدا عشق است و یا عشق خداست. برای روشن شدن این مفهوم به سیر تکاملی عشق و عوامل ایجاد کننده آن نگاهی می اندازیم و ارتباط آن ها را با خدا نشان می دهیم.

یکی از اساسی ترین و ابتدایی ترین عواملی که به عشق مرتبط است احساس نیاز است. بنابراین معشوق کسی است که به نیازهای عاشق به صورت آنی پاسخ می دهد. والاترین نوع این عشق را در رابطه مادر و کودک می توان مشاهده کرد. در این رابطه عاشق مرزی بین خودش و مطلوب قائل نیست و در واقع عاشق و معشوق به یک وجود واحد تبدیل می شوند. بدیهی است کودک حین رشد به تدریج باید از آغوش مادر تفکیک شود و یاد بگیرد که خودش نیازهای خودش را برآورده نماید. دردناکی این عشق آنجاست که در دنیای واقعی هیچ معشوقی نیست که بتواند تمام نیازهای عاشق را آناً ارضا نماید. بنابراین این نوع از عشق می تواند حسادت های سرسام آوری را در عاشق پدید آورد و آن وقتی است که عاشق در می یابد که معشوق مطلقاً در دسترس خودش نیست و در حال تمکین شخص دیگری است. این حسادت را در نگاه کودکی که مادرش را در حال شیر دادن به شخصی دیگر می یابد و نیز در غیرت ها و تعصب های وسواس گونه مردی که زنش را دائماً کنترل می کند، به وضوح می توان مشاهده کرد. شخص اگر در این نوع عشق باقی بماند برای تسکین خود گاهی به خواب، خیال و یا رؤیا متوسل می شود، چرا که تنها در خیالست که مثلاً وقتی به زنی می گوییم بیا، هماندم ظاهر می شود. این نوع از عشق و حسادت را همه در دوران کودکی به نوعی تجربه می کنند، و می توانیم آن را عشق کودکانه بنامیم.

اگر عشق کودکانه بیش از حد استمرار یابد وجود شخص به تدریج توسط خوره حسادت از بین می رود و یا شخص در دنیایی خیالی و موهومی مستغرق می شود. رهایی از این مسئله توسط نوع تکامل یافته تری از عشق امکان پذیر می شود که اساس آن را زیبایی شناسی تشکیل می دهد. عاشق زیبایی خاص و منحصر به فردی را در معشوق می یابد و از این حیث او را طلب می کند. در شرف وصال است که عاشق و معشوق هردو رضایت دارند. عاشق از آن رو که به مطلوب دست می یابد و معشوق از آن جهت که مورد طلب واقع شده است. در این نوع عشق خدا را می توان مرادف با زیبایی در نظر گرفت. زیبایی خاص و شگرفی که عاشق را وا می دارد تا در برابر دارنده و یا خلق کننده این زیبایی سر تعظیم و تسلیم فرود آورد و مادامی که این زیبایی برجاست او را طلب کند. در این مرحله اساس همه فعالیت های انسان، تلاش برای تصاحب زیبایی هاست تا خود نیز زیبا شود و مورد عشق واقع شود. این نوع از عشق گرچه اساس تلاش و تکامل را پایه ریزی می کند اما پایداری دائمی ندارد. به ویژه از آن رو که زیبایی پدیده ای ذهنی است که پس از وصول محو می شود. در این راستا ارزش ها و زیبایی ها به محض این که فتح شوند ماهیت فریبنده خود را آشکار می کنند. به علاوه تمامی زیبایی های عالم موقتی و گذرا هستند و به تعبیری عاریه اند. خیام به این موضوع در اشعارش به شکل مهیبی اشاره می کند، مثلاًً آن جا که می گوید:

ای دیده اگر کور نه ای گور ببین        وین عالم پر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گلند      روهای چو مه در دهن مور ببین

در یک کلام می توان گفت که زیبایی فریبنده است. چه برای آن کس که دارد و چه برای آن کس که می بیند. این فریبندگی اساس پویندگی است. اما ماندگاری ابدی در این مسیر غیر ممکن است، چرا که زیبایی ها به نوبت رنگ و روی خود را می بازند و انسان دچار یأس و ناامیدی اضطراب آوری می شود. انسان به پوچی می رسد و از جهان فریبنده اطرافش وحشت می کند. دنیای امروز و به ویژه غرب به وضوح این وحشت را حس کرده است و به شکلی بیمارگونه سعی کرده است این ترس را زیر نقاب مد، مصرف گرایی و یا ارزش های کاذبی چون ناسیونالیسم مدفون نماید. گرچه این روش می تواند بشر را برای مدتی سرگرم کند، اما آن ترس بزرگ هنوز پابرجاست.

رهایی از این ترس میسر نمی شود مگر این که آدمی به کاملترین نوع عشق دست یابد. در این نوع عشق انسان برای رهایی از ترس و اضطراب مایل می شود که ظواهر فریبنده را شکاف دهد و به معنا برسد. یعنی می پذیرد که اگر همه چیز از عالم برداشته شود باز هم چیزی باقی می ماند که محو نشدنی است. و آنجاست که انسان خدا را در همه عالم می یابد و احساس می کند. برای چنین شخصی همه چیز نه نشانی از خدا که جزئی از خداست. و چون شخص به خدا عشق می ورزد پس به خودش و به همه هستی عشق می ورزد. و خورده ای وارد نیست اگر چنین شخصی فریاد انا الحق سر دهد.

تمامی مراحل عشق به نوبت در آدمی حادث می شوند و سیر تکاملی خود را باز می یابند. گاهی این تکامل به علت پدید هایی چون ثبوت (باقی ماندن در یک مرحله) و یا بازگشت (به مرحله قبل) متوقف می شود و تنها انسان های خاصی می توانند تمام مراحل تکامل را به درستی طی کنند و به تعبیری به عروج برسند. بایستی توجه کرد که اساس همه این عشق ها را خودخواهی و عشق به خود تشکیل می دهد و بی خود نیست که می گویند خودت را بشناس تا خدایت را شناخته باشی.