لبخند ماه
اگه باور ندارین برین از ننه باباهاتون بپرسین. اگه اونا هم ندیده باشن لابد از ننه باباهای خودشون شنیدن . این دیگه قصه ی حسین کرد شبستری نیست که من بخوام از توی جیبم دربیارم . لبخند ماهو دیگه همه میدونن. فکرش رو بکنید، یه روز لخت وخاکستری توی هوای سرد و خشک و پاییزی که هیچ کس انتظار هیچ اتفاق خاصی رو نداره، وقتی همه ی آدما خسته از کار احمقانه و تکراری روزانه برگشتن و دارن تو غم و قصه های خودشون وول میزنن ، یهو یه اتفاقی بیفته که همه ی مردم عالمو شوکه کنه...
" درخت خرمالوی روبروی پنجرمونم دیگه هیچ برگی نداره. همه جاشو دیدم ، یه دونه برگم روش نمونده ، هرکی باور نداره بره نیگاش کنه.حتی یه نفرم توی این دنیا نمونده که منو دوست داشته باشه. از اولشم میدونستم بیخودی اودم تو این دنیا."
سرمای پاییز درخت خرمالو رو لخت و عور کرده بود، حتی یه برگم روش باقی نذاشته بود، این موضوع برای فری بی کله معنای خاصی داشت : تموم شدن زندگیش. طبق قرار قبلی وقتی آخرین برگ خرمالو به زمین میافتاد ، او خودش را میکشت.پله های خانه اش را یک به یک بالا میرفت ، به پشت بام که رسید دستان زمختش را توی نرده های پشت بام قفل کرد و برای آخرین بار به آسمان نگریست. وقتی چشمانش به ماه افتاد حیرت سراسر وجودش را فرا گرفت ، شروع کرد به فریاد زدن.
کوثر خاتون همین که نگاهش به آیینه افتاد با آن چادر گل منگولی حاشیه دار که از روی صورتش پس رفته بود دوباره خال گوشتی روی دماغش را پوشاند و مثل همیشه شروع کرد به نق زدن : "وای ننه ، وا رفتم دیگه ،مرتیکه ی ...نشور عین خرس رفته خوابیده ، حالا من مادر مرده باید کهنه تخم سگاشو بشورم. بهش میگم آخه گوساله این همه توله واسمون پس انداختی که چی بشه. مرتیکه ...مگه میتونه جلو خودشو بگیره.یه حالی ازت بگیرم عباس".دوباره از لای در به پاهای برهنه عباس نگاه کرد که از زیر پتو زده بودند بیرون. بعدش از روی حرص لبش رو گاز گرفت و رفت به سمت اتاق پشتی تا کهنه ها رو بندازه روی طناب رختا:"وای که ایشالا خواب آخرت باشه عباس"
وارد حیاط که شد از شدت سرما تنش مور مور شد. سوز سرما دستان چروک و خیسش را سرخ و بی حس کرده بود . لباسا رو چسبوند به خودشو نشست روی زمین. سرشو گرفته بود بین زانوهاش. بدونی که جم بخوره مدت طولانی همون طورنشست. سرما ذهنش را هم بی حس کرده بود. اصلا ملتفت نبود کجاست و چه می کند. یک کم که فکرش جا اومد سرش رو از رو زانوهاش بلند کرد و خیره شد به آسمون.یه دفه چشاش دوخته شد به ماه .صورت چروک و استخوانیش زیر رنگ مهتاب حالت موحشی به خود گرفته بود . تا آن موقع هرگز ماه را آن طور ندیده بود.یک هو صدایش رفت توی جوانی :"آی خدا الهی ، ماه چرا ای شکلی شده ایمشب . جل الخالق ،نیگاش کن معجزه شده ".بعدش عین دیوانه ها لباس ها را پرت کرد روی زمین و خیز برداشت ، چادرش ور افتاد و در حالی که به دو از پله ها بالا می رفت موهای تنک و حناییش توی هوا تاب می خورد.داد و هوار میکرد :"عباس ، وای عباس ، عباسی پاشو نیگا کن ،ماه امشب یه جوری شده ،جل الخالق معجزه شده ،اینگاری اینگاری داره میخنده ، عباس ماه داره میخنده ، ماه داره به ما میخنده . عباااااس....".
کمی آنطرف تر امیر وفرنوش خسته از کار تکراری روزانه روبروی هم دراز کشیده بودند ."فرنوش؟ "."فر_نوووووش؟". فرنوش مثل شبهای بی خوابی هی بالش را زیر سرش جابجا میکرد و هی اه و اوه میکرد. امیر دستش را از زیر لحاف بیرون آورد و روی بازوان عریان فرنوش حرکت داد. فرنوش دستش را پس زد و با صدای بی حوصله ای گفت:"اه نکن امیر امشب حوصله ندارم ". بعد برگشت و به سمت آن یکی پهلویش خوابید. رویش را که انطرف کرد ، نگاهش افتاد به پنجره . درختان و ساختمان های بیرون پنجره را دید که به رنگ نقره ای عجیبی درامده بودند.خودش را جابجا کرد تا چشمانش ماه را پیدا کند. چشمش که به ماه افتاد یک هو رنگش پرید.مثل آدمهای بهت زده بی حرکت شده بود . نمیتوانست صدای بی رمقش را کنترل کند:"ااامیییییر، یه دق پاشو ماهو نیگا کن .ببین یه جوری نشده امشب . انگار داره می خنده .یه دقه پاشو امیر".امیر یک طوری که انگار حرصش گرفته باشد ، خودش را زده بود به خواب و هیچ نمیگفت. فرنوش با آهستگی ناشی از ترس شروع کرد به تکان دادن امیر:"امیر تو رو خدا پاشو ماهو ببین ، یه جور عجیبیه باور کن داره می خنده...امییییر؟"
ناصر مثل همیشه توی پارک بود کز کرده بود روی نیمکت آهنی و هر گاه هق هق گریه امانش می داد پک دیگری به سیگارش می زد. تمامی خاطراتش را با افسانه بارها و بارها مرور می کرد. این که یک بار به او گفته بود :"اگه با من ازدواج نکنی خودمو می کشم ،به خدا می کشم "و افسانه با عشوه ی خاص جواب داده بود"اوا خاک عالم یه وخ این کارو نکنی ها!"دوباره پیکر افسانه را توی ذهنش مجسم کرد. به قول خودش همه کار برای افسانه کرده بود اما افسانه او را نمی خواست و ناصر هم هر چه بیشتر التماس میکرد بیشتر از او رانده می شد آخرش هم دانشگاه را ول کرد و ول گرد پارکها شد.
خیسی اشکها و خاکستر سیگار صورتش را همیشه سیاه نگه می داشت. توی پارک همه او را می شناختند. پیکر گریان و بی آزاری که با سیگار می سوخت و با گریه ذوب می شد. ناصر دستانش را محکم روی صورتش فشرد. بی اختیار به ذهنش رسید که افسانه با پسر دیگری عشق بازی می کند. از فکر این تجسم بود که سرش را یکهو کوبید به تیزی نیمکت آهنی پارک. نمی دانم از شدت این ضربه بود یا بی خوابی و یا نشئگی حاصل از سیگارهای مداوم که ناصر سرش گیج رفت و خودش را پرت کرد روی چمن های پارک. چشمانش را از شدت درد به هم می می فشرد و روی چمن ها غلت می زد. انجا بود که چشمانش به ماه افتاد. انگار چیزی دیده بود که نمی توانست باور کند. دستانش را مشت کرد توی چمن های پارک تا حرکتش را متوقف کند؛ فکر می کرد که اشتباه کرده است؛چشمانش را به هم فشرد و دوباره باز کرد اما نه انگار اشتباه نکرده بود. چشمانش دوخته شد به ماه. ازشدت حیرت به لکنت افتاده بود "م م م م ماه ی ی ی ی یعنی ت ت تو هم د د داری به من می می می خندی؟"
سارای نه ساله هم مثل همه ی آدم بزرگای دیگه غم و غصه هاشو با خودش برده بود زیر لحاف. تخت خوابش اون بالای بالا نزدیک سقف بود کنار یک پنجره ی مستطیلی گنده.
"همش تخصیر آزیتای بی شعور شد که خانوم معلم منو از کلاس انداخت بیرون. من که فقط رفته بودم زیر میز پاک کنمو وردارم. می دونم باهاش چی کار کنم. اگه دیگه واسش تمبر هندی بردم مدرسه. اگه دیگه گذاشتم به عروسکام دست بزنه."
لحافش داشت از اشکا تر می شد که یاد رفیق قدیمیش افتاد. ماه دوست پشت پنجرش که هر وخ غصه دار بود ساعت ها باهاش درد دل می کرد. سر شو یواشکی از زیر لحاف آورد بیرون. "ماه دوست من، بگو که تخصیر من نبود. بگو که حرفا مو باور میکنی؟ بگو که فردا همه چی درست می شه. ماه؟"
"ای وای ماه! دوستم چرا امشب این جوری شدی؟ واسه چی داری می خندی؟ ماه؟ باهات قهر می کنما، مگه من خنده دارم؟ ماه جونم، ماه، چت شده؟ واسه چی داری می خندی؟"
سارا کوچولو با دستای کوچیکش هی مشت می زد به پنجره و با صدای معصومانه و گریه آلودی پشت هم داد می زد:"ماه، بهم بگو، واسه چی داری می خندی؟ واسه چی داری می خندی؟"
خلاصه آن شب هر کس که نگاهش به ماه افتاد دیگر نتوانست چشم از آن بردارد. همه ی آدم ها آن شب تا صبح حیرت زده به لبخند ماه نگاه می کردند. اما آن شب هم مانند شب های دیگر به پایان رسید و آدم ها هرگز نفهمیدند که ماه آن شب برای چه داشت به آدم ها می خندید.