و فرشتگان هراسان پرسیدند: خداوندا، نکند که این خلیفه ها که بر روی زمین پراکنده ساخته ای روزی طغیان کنند و مقام خداییت را واژگون سازند؟

خداوند پاسخ فرمود: نگران هیچ چیز نباشید که من پیش از خلقت این خلیفه ها چند قطره از آتش عشق را در خاک وجودشان چکانده ام که تا زنده اند بی اختیار بچرخند و هرگز به خدایی نرسند...

به خاطر می آوری فرزندم، روزی که چه سان عاشق ماه شدی؟ تمامی قله ها را در می نوردیدی و بر فراز کوه ها می نشستی، زل می زدی به غروب آفتاب، دستت را ماتم زده زیر چانه ات می گذاشتی، ساز دهنی می زدی و بی صبرانه انتظار ماه را می کشیدی! وقتی ماه در آسمان پدیدار می شد دستت را به سویش دراز می کردی و ترانه های عاشقانه می خواندی. آه فرزند بیچاره ی من! تو هرگز دستت به ماه نرسید...آن موقع هرگز ازتو نپرسیدم تو از ماه چه می خواستی؟ آیا همین که دستت به آن نمی رسید برای این عشق کافی بود؟ آه فرزند بیچاره ی من! در راه رسیدن به ماه چه دردها که تحمل نکردی و چه سختی ها که نکشیدی! ماه بی التفات از عشق تو آسوده می چرخید و برفرازت دوران می کرد. گاه خودش را پشت ابرها مخفی می کرد و تو می گریستی که نکند ماه با کس دیگری باشد. روزی هم که تو را مأیوس و دلزده می دید تمام رخ و زیبا با آن لباس عروس باشکوهش برفرازت دلربایی می کرد.آه فرزند بیچاره ی من، تو همه اش بازی را به ماه می باختی. با این همه باز هم به پیروزی اندیشه می کردی، آه که تو چقدر احساس حقارت می کردی!

آن قدر در این عشق سوختی و ساختی که آخر از بی توجهی ماه به تنگ آمدی. پنداشتی که ماه عشقت را که تمامی تو بود به سخره گرفته است. آنجا بود که از فراز کوه فریاد زدی: "ماه! تو می پنداری که هستی که این گونه عذابم می دهی؟ من بالاخره تو را تصاحب خواهم کرد و تو روزی ازآن من خواهی شد." آنجا بود که با یک جت آتشین به سراغ ماه رفتی، مغرور و سرفراز رویش گام برداشتی و همه اش را به سخره گرفتی. فریاد زدی: "آی مردم ماه خیلی هم زشت است. پر از حفره های بد بوی آهکی است. هیچ زیبایی در این ماه نیست." آن قدر این را گفتی تا دلت خنک شد و بازگشتی. بازگشتی به زمین همان زادگاه دیرینه ات. ماه همچنان بر فرازت می چرخید اما این بار با نفرت به آن نگاه می کردی. سال ها زجرت داده بود و تو باید انتقام می گرفتی. دوباره فریاد زدی: "ماه زشت است ماه خیلی هم زشت است." و ماه آنقدر با زشتی ها و با آن حفره های آهکی بد بو دور سرت دوران کرد که تو در زشتی ها خفه شدی و مردی. آه فرزند بیچاره ی من تو باز هم بازی را باختی!

و خداوند رو به فرزندان آدم فرمود: پیش از آنکه شما را بیافرینم چیزی را می دانستم که شما هرگز به آن پی نبردید: وقتی که تضاد تنها عامل حرکت باشد هیچ چیز در خط مستقیم سیر نخواهد کرد. اما حسرت گذشته دیگر سودی نخواهد داشت. الان دیگر قیامت است فرزندان من. قیامت!

و آنجا بود که انسان ها پا به دوزخ گذاشتند. ابلیس که گویی همین لحظه را انتظار می کشید بر فراز شعله های جهنم به پرواز درآمد. گویی دوزخیان را برای شورشی عظیم آماده می نمود. طولی نکشید که دوزخیان همه با او همراه شدند و فریادی از قعر جهنم سراسر عرش خدا را پر کرد: "عشق،اثبات ظلم خداست، عشق،اثبات ظلم خداست. عشق،اثبات ظلم خداست..."

و خدا گریه کرد...