چیزیت نیست، آرام باش. تا بوده همین بوده. سردت است؟ چرا می لرزی؟ این پتو را که می پیچی دورت چقدر زیبا می شوی! برو بنشین آنجا. کنار شومینه برایت جا انداخته ام. ولش کن. چند دقیقه فکر نکن. به هیچ چیز فکر نکن. ببین شعله های سرکش چگونه زبانه می کشند. چشمان سیاهت کنار آتش می درخشند و یخت دارد آرام آرام آب می شود. کار به جایی رسیده که دیگر هیچ چیز نمی توان گفت. باید سکوت کنیم. همه حرف ها را قبلاً زده اند. تو هم نمی دانی کدام طرف بروی؟ اصلاً چه اصراری است برویم؟ نمی شود همین جا کنار هم بنشینیم، به همدیگر زل بزنیم و هیچ چیز نگوییم؟ ببینم اصلاً مگر همین لحظه ها مهم نیستند؟ پس چرا باید خرابشان کنیم؟ با حرفهای تکراری و مسخره که هیچ کدامشان به هیچ کجا نمی رسند. من تو را دارم و این آتش را. پس چرا باید بروم؟

چشم های تو هنوز بی حالتند و من هنوز نفهمیدم به کجا خیره مانده ای. ای کاش می دانستم درونت چه خبر است. انگار عمیقاً در فکر باشی. تو را به خدا این فکرها را بگذار کنار. اصلاً به من و تو چه ربطی دارد که بیرون چه خبر است؟ خوب، بله، می دانم. بیرون هوا سرد است. پرنده ها همه شان رفته اند. درختها خشکند و مرد هیزم شکن در سرما تنهاست. اما وقتی کاری از دستتمان برنمی آید چرا باید فکر کنیم؟ ما توی این سرما آتش پیدا کرده ایم. این برایت مهم نیست؟

چرا مهم است. خیلی هم مهم است. چشمانت را ببند تا بگویم چقدر مهم است. بستی؟ تا نگفتم بازشان نکنی ها! حالا چند بار نفس عمیق بکش، و به هرآنچه می گویم عمیقاً گوش بده. تو بالای کوهستان سرسبزی ایستاده ای. دور تا دورت سبزه های مرطوب و گلهای وحشی است. باد موهایت را آشفته و مواج کرده است، و لباس عروس چقدر به تو می آید! در آن سکوت صدای تپش قلبی را می شنوی که خیلی به تو نزدیک است. انگار قلب خودت باشد. اما نه، قلبی است که با قلب تو پیوند خورده است. روی چمن های خیس و گل های وحشی خم می شوی تا پیدایش کنی. انگشتان ظریفت را در خیسی علفها فرو می بری و یک جیرجیرک پیدا می کنی. بعدش می خندی. با صدای بلند هم می خندی. خنده ات که تمام می شود سکوت نگران کننده ای همه جا را فرا می گیرد. اطرافت را نگاه می کنی. هیچ کس نیست. فقط تویی. باد رقص کنان می وزد و می گوید: تنهایی، تنهایی، تنهایی. همه ی چیزهای اطرافت دست به دست هم داده اند تا به تو ثابت کنند که تنهاترین آدم روی زمینی. نگاه می کنی به آسمان. ابرها درست آمده اند بالای سرت. هوا خنک است و روی کوه سایه دلگیری افتاده است. یک قطره باران می چکد روی گونه هایت. یک قطره دیگر. و باز هم یک قطره دیگر. انگار تمام کوهستان و بادها و علفها تو را در یک بازی مسخره گیر انداخته باشند.  یکهو نگران می شوی. قلبت شروع به تپش می کند. می خواهی هر چه زودتر این بازی تمام شود. می خواهی فریاد بزنی اما صدایت در نمی آید. و این قلب توست که به جایت فریاد می زند: پس کجایی؟ چرا خودت را نشان نمی دهی؟ و صدایی در کوهستان سینه هایت می پیچد و هفت بار اکو می شود: من درون توام، توام، توام، توام...

حالا چشمانت را باز کن. می خواستم بگویم عشق و ترس و تنهایی رابطه نزدیکی با هم دارند. وقتی هیچ کس نیست می ترسی و می خواهی یک نفر باشد. حاضری همه چیزت را بدهی اما یک نفر باشد. یک نفر که دوستت بدارد و دستانت را محکم فشار دهد. یک نفر که درونش حل شوی و دست و پا بزنی. همان طور که طفلی زیر لحافی از پر قو دست و پا می زند تا آغوش مادرش را بجوید. اما مادر هنوز نیامده و زیر لحاف، عشق و ترس و تنهایی با هم آمیخته شده اند. سراسر وجود طفل را یک انتظار لذت آور فرا گرفته است، چرا که حتم دارد مادر خواهد آمد. و این خاصیت عشق است.

حالا می خواهی بگویی عشقی در کار نیست و همه اش فریب است؟ خوب کمی حق داری این را بگویی، اما من به تو می گویم که عشق هست. فقط کافی است دوباره نگاه کنی.

یادت می آید؟ آن روز مبهوت و افسرده داشتی در حاشیه رودخانه قدم می زدی و با خودت می گفتی: پس این عشق کجاست؟ کنار رودخانه سنگ های سرد و بی خاصیت را یکی یکی برمی داشتی. با چشمان درشت و سیاهت به آن دقیق می شدی و می گفتی این هم که نیست! و دوباره از آن سو تر سنگ دیگری به تو چشمک می زد و می گفت: من عشقم. به سراغش که می رفتی می دیدی عشق نبود، دروغ بود. و آن قدر سنگ های بی خاصیت و سرد را جستجو کردی که از یافتن عشق نا امید شدی و خودت هم تبدیل به سنگ شدی! و این بار تو هم چون بقیه سنگ ها جویندگان عشق را می فریفتی و تبدیل به سنگشان می کردی. وحشتناک بود. همه آدمها داشتند اینچنین به سنگ تبدیل می شدند! اما من آمدم و پیدایت کردم. دیدم کنار آن رودخانه ی سرد، عروسی زیبا اما افسرده و یخ زده ایستاده است که چشمانش را ناامیدی، بی حالت و خمار کرده اند. صدایت زدم اما نشنیدی. دستم را روی شانه هایت نهادم، دستم را با خشونت پس زدی. بوسیدمت و لبهایت چقدر سرد بود! و با خودم گفتم حیف این زیباییست که یخ زده باقی بماند. پس آوردمت اینجا. کنار آتش. و حالا به تو نگاه می کنم که یخت دارد آرام آرام آب می شود و فکر می کنم که تو چقدر زیبایی.

راستش را بخواهی سرمای بیرون را من هم چشیده ام و می دانم یخ زدگی چه حس غریبی دارد. اما حضور تو یک بار دیگر و این بار برای همیشه جادویم کرد و یخ وجودم آتش گرفت و حالا می خواهم تو را هم با این آتش گرم کنم. بیا قدری کنار این آتش بنشینیم، به همدیگر زل بزنیم و هیچ چیز نگوییم. بیا معنای عشق را احساس کنیم و باور کنیم زندگی کنار آتش معنای دیگری دارد. حالا سنگ های یخ زده هر چه می خواهند بگویند. ما آتش یافته ایم. و دیگر هیچ چیز مهم نیست...