چشم عسلی
پنجم آوریل بود یا ششم، درست یادم نیست. عیال انگشتان ظریفش را میان بازوانم حلقه کرده بود. نگاهش که می کردم خنده ام می گرفت. هیکل ظریفش توی پالتوی پوست گم بود. با چشم های درشت عسلی جوری به ریزش برف ها دقیق شده بود که انگار نه انگار این صحنه هر روز برایمان تکرار می شود. دلش را به چه خوش کرده بود نمی دانم. برای من که همه چیز خسته کننده و یاس آور بود. می دانستم که در آینده هیچ چیز تغییر نخوهد کرد و مسیر زندگی مان همان راهپیمایی دونفره است که هر روز از ساختمان سیاه هنرستان تا کلبه ی اجاره ای مان تکرار می شود. می دانستم که به زودی پیدایم می کنند. نویسنده ها هیچ کجای دنیا نمی توانند خودشان را مخفی کنند. معصومه هیچ چیز در این مورد نمی دانست. این که به زودی زندگی مان به کلی از هم می پاشد. دوباره نگاهش کردم. صورتش از سرما یک جور دوست داشتنی سرخ شده بود. دلم نمی آمد با حرف های تکراری شادابی اش را برهم بزنم. با هم بکارت برف های مسکو را لگد مال می کردیم تا برسیم به آن طرف دریاچه ی یخ زده. تا زانو توی برف بودیم. هیچ یک رمق حرف زدن نداشتیم. کنار دریاچه هیچ بنی بشری به چشم نمی خورد. فقط من و معصومه بودیم که همچنان برف ها را می شکافتیم و پیش می رفتیم. راه رفتنمان توی برف خنده دار بود. مثل دو تا جانباز، شاید هم دو دیوانه...
معصومه، چرا آمدی سراغ من؟ تو که این قدر زیبا هستی. تو که می توانستی همه ی پسرها را ظرف مدت کوتاهی شیفته ی خودت کنی. می توانستی الان در کنار یک شاهزاده ی پولدار بهترین زندگی را داشته باشی. پس چرا آمدی سراغ من؟ از سکوت دیوانه کننده ام خوشت آمد یا سر و وضع ژولیده ام؟ من که از مال دنیا فقط یک تکه کاغذ پاره داشتم با یک مداد. با پشت خمیده و لب های سیاه می رفتم ته کلاس می نشستم. با هیچ کس هم که حرفی نمی زدم. پس چه چیز من جلبت کرد؟ آخر معصومه، تو که شاعر نبودی توی جلسه ی شاعران مرده چه می کردی؟ نمی دانستی یک قلب شکسته را هیچ کس نمی تواند تسخیر کند؟ باز هم می نشستی تا همه از کلاس بروند بیرون. با چشمانی از عاطفه و عسل زل می زدی به من، بعد هم هرچه ناز و عشوه بود می ریختی توی صدایت: "شعر امروزتون محشر بود. شما واقعا چه جوری می تونین؟" دیدی که من جوابت را ندادم. گفتی می خواهی مثل من شاعر شوی، نویسنده شوی. تمام مسیر خانه دنبالم می آمدی. همان جا گفتم معصومه، ما به درد هم نمی خوریم. آخر حیف تو نبود به پای من فدا شوی؟
معصومه، خودت می دانستی من به آخر خط رسیده بودم. اما تو که تازه می خواستی همه چیز را شروع کنی. پس چرا آمدی سراغ من؟ در کلبه ام را که باز کردی ندیدی سرنگ دستم است؟ بهت زده نگاهم کردی. "بی خیال رضا..." بهتر نبود همان جا راهت را کج کنی، بروی یک جای بهتر؟ اما باز آمدی کنارم نشستی، با همان صدای معصومانه ی لعنتی توی گوشم گفتی: "رضا باید ترک کنی ها، باشه؟ بهم قول می دی؟" من هم سرم را تکان دادم. فکر کردی که از من قول گرفته ای نه؟ آخر معصومه حیف تو نبود؟
آنجا که گفتم باید از ایران بروم فکر نکردی کاسه ای زیر نیم کاسه باشد؟ پدرت آن شب با صندلی زد توی سرت. "تو از پیش من هیچ جا نمی ری، فهمیدی؟" باز هم کوله بارت را شبانه جمع کردی، آمدی پیش من. گریه کردی و گفتی من هم از این مملکت حالم بهم می خورد. هرجا بروی من هم با تو می آیم. آخر معصومه حیف تو نبود؟
گفتم یک عده دنبالم هستند. گفتی می رویم یک جا که هیچ کس پیدایمان نکند. گفتی که من یک روز نویسنده ی بزرگی می شوم. گفتی که تا ابد کنارم می مانی. نوشته هایم را دزدکی می بردی بخوانی. با خودت نگفتی چرا این قدر سیاه می نویسم؟ چرا از شکنجه و زندان و تباهی حرف می زنم؟ باز هم تلفن می زدی که من نابغه ام. آخر یک آدم دیوانه را چرا نابغه خطاب می کردی، معصومه؟ خودت فکر کن. آخر حیف تو نبود؟
پیچ طولانی دریاچه به پایان می رسید. معصومه کماکان صدایم می کرد. خیلی دیر ملتفت شدم. "رضا یه چیز بگم؟ تو همش فکرت مشغوله. می شه این قدر خودتو اذیت نکنی. خوب یه کمی هم به من نیگا کن. به این برفا نیگا کن. ببین چه خوشگل می ریزن رو زمین..." می دانستم که برای آخرین بار است که چشمهای عسلی اش را می بینم. خواب دیشب نمی توانست بی مورد باشد. زل زدم توی چشم هایش. هرچه از عسل ها می نوشیدم سیر نمی شدم. دیگر کلبه یمان از دور نمایان بود. یکهو معصومه دستانم را محکم فشرد: "رضا اینا واسه چی وایسادن دم خونمون؟" سرم را برگرداندم. هف هشتا آژان مسلح دور خانه یمان جمع شده بودند. ما را که از دور دیدند فریاد زدند: "ایست! اگه حرکت کنین شلیک می کنیم." دستانمان را گرفتیم بالای سرمان. آرام به معصومه گفتم: " اینها با من کار دارند." و معصومه با چشمانی از اشک و سؤال و عسل به من خیره ماند...