شعر و داستان
 یوسف گم گشته

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش    که تا چندی بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

 

حالا که به گذشته نگاه می کنم، بوی ناجوری می پیچد توی دماغم. تا عمق مری و معده و روده ام را داغ می کند. بعد می رود توی سلولهای خاکستری مغزم تا از آنجا همه چیز را تحت نظر داشته باشد. رعنا  پاهایم را محکم می گیرد. سمیرا هم دستهایم را. دیگر مال این دنیا نیستم. چشمهایم خمارند. سلولهای خاکستری مغزم به جان هم افتاده اند و هی دارند توی سرم وول می خورند. ماشین تکان تکان می خورد و صدای موتور کهنه اش توی گوشم سر می خورد. سمیرا با دست خیس روی صورتم آب می پاشد. ای کاش کسی کاری به کارم نداشت. تنها چیزی که می خواهم یک اتاق است تا بتوانم درِ آن را قفل کنم و به خواب راحتی فرو روم.

می نشینی کنارم. یک طور نگاهم می کنی که دلم می ریزد. بوی دروغ داخل لوله های بدنم نوسان می کند. همه اش می ترسم رویت استفراغ کنم. بعدش لابد می گویم بیا همه ی دروغهایت مال خودت. به هر طرف غلت می زنم، عکسهای روی صندلی عقب را می بینم. دست از سرم بر نمی دارند. دائماً دور سرم دوران می کنند. ناگهان همه چیز می ریزد بیرون. رعنا یک دستش روی فرمان است. برمی گردد عقب را نگاه می کند. سمیرا با دستمال اطراف دهانم را تمیز می کند. من یوسفم را می خواهم. بلند بلند داد می زنم. رعنا به سمیرا اشاره می کند که دارم هذیان می گویم. نفسم می برد. می آیی آرام توی گوشم می گویی "تو رؤیای منی." چرا دروغ می گویی یوسف؟ یعنی من واقعاً رؤیای توام؟ پس چرا نیستی؟ حالا که تمامی سلولهای بدنم تو را فریاد می زنند، چرا نیستی مرا ببینی یوسف؟

با انگشتانت لاله گوشم را نوازش می کنی. خیره می شوی به پستانهایم که از بقیه بدنم سفیدترند. من سرت را  روی سینه هایم فشار می دهم و تو مثل کودکی به خواب می روی. می گویی دهانم را باز کنم. من هم باز می کنم. زبانهایمان را به هم فشار می دهیم. آخرش تو برنده می شوی. زبانت می آید توی دهانم. طعم توت فرنگی می دهد. محکم توی آغوشم فشارت می دهم. می ترسم از دستت بدهم. از تو می خواهم که بگویی دوستم داری. تو هم می گویی که عاشقم هستی. من حرفت باور می کنم و در میان دستان مردانه ات آرام می گیرم.

الان کنار که هستی یوسف؟ چه کسی سرش را روی شانه هایت گذاشته است و تو با صدای آرام و قشنگت در گوش چه کسی حرفهای عاشقانه می زنی؟ لعنتی چرا می گذاری من همه ی زنهای عالم را کنارت تجسم کنم؟

همه چیز دو تکه دارد. خودت این را می گفتی یوسف، یادت می آید؟  قلب دو تکه دارد. مغز دو تکه دارد. حتی مثلث میان رانهایم که تمامی شکوه مردانه ات زمانی در آن سقوط می کرد دو قسمت دارد. یوسف خودت می گفتی هر چیزی نیمه گمشده ای دارد. چرا مرا اینچنین ناقص و نیمه تمام رها کرده ای؟ منی که تمامی اجزای بدنت را و حتی آن عضو نازدارت را بیش از همه وجودم دوست داشته ام. نیمه دیگر وجود من، به پیش من بیا قبل از آنی که در راهی قدم بگذارم که در آن بازگشتی نیست. برگرد یوسف. برگرد که منتظرت هستم.

در ماشین باز می شود. نه نمی خواهم بروم. من هیچ جا نمی روم. من از پیش یوسفم تکان نمی خورم. اما یوسف، هر چه التماس می کنم سمیرا دستهایم را ول نمی کند. آخرش به زور مرا از تو جدا می کند. رعنا با ساقهای مردانه ی بی شرمش مرا روی کولش می گذارد. چیزیم نیست یوسف. نگرانم نباش. الکل و سیگار و استرس قلبم را خراب کرده است. مرا می فرستند به بخش دو. عدد دو خوشحالم می کند. شاید آنجا فقط من باشم و تو. بقیه اش مهم نیست.

|+| نوشته شده توسط رضا بنی احمد در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389  |
 
 
بالا